بازگشت به روزهای بعد از فارغ‌التحصیلی

روزهایی که تازه فارغ‌التحصیل شده بودم، مدام درگیر یادگیری مهارت‌های تازه و به‌روز کردن اطلاعاتم بودم. با دقت رزومه می‌نوشتم و برای شرکت‌های فعال در حوزه‌ی کاری مورد‌علاقه‌ام می‌فرستادم و از نپذیرفته شدن در مصاحبه ترسی نداشتم.

بعدتر وقتی در مصاحبه‌ی آموزشگاه قبول شدم و از استادهای اصلی شدم، این شوق به یادگیری و رزومه نوشتن و مصاحبه رفتن در من کمرنگ شد و با همه‌ی سختی‌های شغل فعلی‌ام به دنبال شغل تازه نبودم.

حالا که به روزهای آخر قرادادم با آموزشگاه نزدیک می‌شوم، دوباره آن شوق سال‌های قبل در من زنده شده و رزومه‌ام را آپدیت می‌کنم و برای مصاحبه‌های کاری تازه آماده می‌شوم. این بار ولی ترس از نپذیرفته‌شدن دارم و احساس پیری.
نمی‌دانم برای تغییر شغل و یاد گرفتن مهارت‌های تازه دیر شده یا نه و نمی‌دانم به جایی ختم می‌شود یا نه و نمی‌دانم این شوق را از کجا دارم ولی بعد از مدت‌ها دوباره حال خوبی دارم.

۰ نظر ۶

در آرزوی تجربه کلمتاین

فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind را اولین بار هفت سال قبل دیدم؛ 
در خوابگاه تنها بودم و از تاریکی بیابان و صدای سگ‌ها ترسیده بودم و به دنبال چیزی بودم که ذهنم را از ترس دور کند و در IMDb به این فیلم رسیدم.  بعد از تماشا، پر تحیر بودم و در این فکر که این ایده در آینده ممکن است یا نه و راستش در قلبم آرزوی تجربه‌ی چنین چیزی را داشتم. 

تمام این سال‌ها هربار دوباره تماشا کردم، فکر کردم چنین ایده‌ای برای همه‌ی ما آدم‌هایی که حافظه‌ی خوبی در جزئیات و خاطره‌ها داریم، چقدر جذاب است و آرزوی آن را داریم.
هربار از حافظه‌ام خسته شدم، به خودم امید دادم که شاید خیلی زود این تجربه را داشته باشم و کمتر از قبل خودم را سرزنش کنم و غم گذشته را بخورم.

دیشب برای دفعه شانزدهم دوباره این فیلم را دیدم و این بار احساس نیاز برای این تجربه داشتم.
این روزها از سنگینی حافظه‌ام خسته‌ام، از جزئیاتی که در ذهنم مانده و انگار قصد محو شدن ندارد. به اندازه‌ی پیرزنی هفتادساله در ذهنم جزئیات و خاطره است و هربار  با کوچک‌ترین نشانه‌ای تمام آن خاطرات و جزئیات پررنگ می‌شوند.

گفتنش قشنگ نیست ولی با تمام قلبم دوست دارم حافظه‌ام را خالی کنم و رها باشم.

این روزها حرف سروش را می‌فهمم که می‌گفت دوست دارم در جزیره‌ی متروکی زندگی کنم و به چیزی فکر نکنم و با کسی معاشرت نکنم.

 

۰ نظر ۲

Tsundoku

در زبان ژاپنی کلمه‌ی Tsundoku به معنی فردی است که شیفته‌ی کتاب خریدن است، کتاب خریدن و انبار کردن کتاب‌ها بدون خواندن آن‌ها.

اولین باری که با این کلمه مواجه شدم، فکر کردم من همان نمونه‌ی بارز این کلمه هستم که از ماه‌های قبل کتاب‌های زیادی از نویسنده‌ها و نشرهای محبوبم خریدم بدون آن‌که وقتی برای مطالعه بگذارم و تنها از داشتن کتاب‌ها خوشحال بودم.
بعدتر معنی دقیق این کلمه را زمانی متوجه شدم که کتابخانه‌ام را مرتب می‌کردم و متوجه شدم هفتاد درصد کتابخانه‌ام نخوانده است و هم‌چنان به خرید کتاب‌ها ادامه می‌دهم.
احساس بدی داشتم و می‌دانستم باید خودم را متوقف کنم که بیشتر از این پیش نروم.

در تعطیلات وقتی برای امسالم برنامه‌ریزی می‌کردم، تصمیم گرفتم برای هر فصل موضوعی را برای مطالعه انتخاب کنم و تا کتاب‌های نخوانده‌ام تمام نشده، سراغ خرید کتاب جدید نروم که عذاب وجدانم کم شود و این برچسب تازه را کمرنگ کنم.
برای بهار فلسفه را انتخاب کردم و همین الانی که این کلمات را می‌نویسم، پر از وسوسه خرید کتاب برایان مگی هستم اما اجازه ندارم که کتاب‌های تاریخ فلسفه نخوانده زیادی دارم.

حالا این‌جا از قرار تازه‌ام می‌نویسم که یادم نرود و هربار وسوسه شدم، از خودم و شما خجالت بکشم و بعدتر با افتخار و شوق بگویم سر قولم به خودم ماندم.

۱ نظر ۶

در ستایش سکوت و خلوت

من آدم مردم‌گریزی نیستم اما تحمل و حوصله‌ی معاشرت و همزیستی طولانی با آدم‌ها را هم ندارم، فرقی هم ندارد که این آدم‌ها آشنا باشند یا غریبه و راستش تحمل آدم‌های آشنا خیلی سخت‌تر از غریبه‌ها است.
هربار بعد از گذشت،حداکثر، یک روز حوصه‌ام سر می‌رود و برچسب بداخلاق و مغرور می‌خورم و آرزوی انزوای طولانی‌مدت و حرف نزدن با هیچ‌کس می‌کنم و دلم می‌خواهد به کنج اتاقم پناه ببرم.

حالا هم بعد از گذشت پنج روز از تعطیلات، آن‌قدر بی‌حوصله و آشفته شده‌ام که دلم می‌خواهد تا ماه‌های طولانی با کسی معاشرتی نداشته باشم و غرق سکوت باشم که این حجم از صدا و شلوغی از زندگی‌ام خارج شود.
در تمام این پنج روز فکر کردم که کاش توان دوری از آدم‌ها و زیستن در جایی متروک را داشتم که در مواجه با آدم‌ها قرار نگیرم تا شاید کمتر آدم‌ها را اذیت کنم و هر لحظه‌ این پنج روز را حسرت خوردم که چرا آدم‌ها نمی‌فهند خلوت از ما آدم بهتری می‌سازد و ما در خلوت خالص‌تر هستیم.

 

 

میان شلوغی بچه‌های خانواده و صدای موسیقی و باد این کلمات را می‌نویسم و تمرکزی روی کلمات ندارم و نمی‌دانم این متن را چطور به پایان برسانم و کاش الان در بردیای نپال بودم...

۰ نظر ۱۰

دستاورد مهم امسال

در تمام مدتی که وبلاگ می‌نویسم، این اولین‌باری است که این‌قدر از وبلاگم دور شدم و بدون عذاب وجدان از این دوری لذت بردم که به این دوری و خلوت شدن احتیاج داشتم.

تمام این روزها برای خودم و آدم‌ها نوشتم و دایره ارتباطی‌ام با آدم‌ها را خلوت کردم؛

برای آدم‌های ارزشمند زندگی‌ام نوشتم که چقدر حضورشان برایم مهم است و دوست دارم حفظ‌شان کنم  و برای آدم‌های زیادی نوشتم که دوست دارم از دست‌شان بدهم تا خاطره‌ی خوب دوستی‌مان خراب نشود، تا خودم امن بمانم.

آدم سال‌های قبل اگر بودم، این از دست دادن را تحمل نمی‌کردم و و در هر شرایطی سعی در حفظ آدم‌ها داشتم. 

حالا ولی می‌دانم از دست دادن بخشی از زندگی است. باید از دست داد تا چیزهای تازه‌ای را به دست بیاری و جاری بمانی، که از دست دادن همیشه هم اتفاق بدی نیست و غم ندارد.

ساجده نوشته بود که از امسال‌تان بنویسید و من دوست دارم بنویسم امسال تحمل از دست دادن و ادامه دادن را یاد گرفتم و حالا چقدر بیشتر خودم را دوست دارم و دوست دارم هر روز بیشتر از برای جاری بودن تلاش کنم.

و البته با تشکر از درخت بلوط روسی که در هربار هم‌صحبتی با منطق و استدلال‌ها من را از خودم و خودش متنفر کرد و امان از سخت‌گیری‌هایش.

 

۲ نظر ۸

ترس محبوب

من از چیزهای زیادی می‌ترسم و راستش هرسال که بزرگ‌تر می‌شوم، لیست ترس‌هایم هم زیادتر می‌شود. در طول این سال‌ها بعضی از ترس‌هایم را کمرنگ یا حذف کردم ولی بیشترشان کنارم باقی ماند.
از بعضی ترس‌هایم خجالت می‌کشم و از بقیه پنهان می‌کنم. با این همه دیروز فهمیدم ترس‌هایی هم هست که دوست‌ دارم تا ابد حفظ‌شان کنم و به آن‌ها افتخار می‌کنم.
دیروز بعد از صحبت با آرمان این را کشف کردم که چقدر ترس از دست دادن کودکانگی و ناامیدی از رویا بافتن را دوست دارم.

آرمان از کودک‌ترین دوست‌های من است و پر از رویا و خیال‌های دلنشین.
هربار صحبت می‌کنیم، از دنیای ذهنی رنگی او پرلبخند می‌شوم و آرزو می‌کنم که من هم چنین دنیای داشته‌باشم. آرمان می‌گوید دارم ولی خودم مطمئن نیستم و تنها برای ساختن آن تلاش می‌کنم.

از دیروز به این فکر می‌کنم که نباید این ترس را از دست بدهم، که هر اتفاقی هم بیفتند و غمگین باشم باید قدرت رویاسازی را داشته‌باشم.

من همیشه فکر می‌کردم ترس‌ها چیزهای خوبی نیستند ولی حالا می‌دانم بعضی ترس‌ها باید درون آدم باشد تا زندگی را بهتر بفهمد و لذت ببرد و حتی جسارت داشته باشد. 

۱ نظر ۳

رویای همیشگی

آرامش و سکوت عمیق در طبیعت پاک

حسین محجوبی

۴

یادآوری برای خودم

تمام این دو هفته این پست وبلاگم را می‌خواندم و فکر می‌کردم من این کلمات را نوشتم؟ این خوشبینی و قدرت امیدواری را از کجا داشتم و حالا که گمش کردم، چطور باید پیدا کنم و این روزها را پشت سر بگذارم.

اعتراف می‌کنم که باورم به کلمات خودم کم شده بود و پر از تردید بودم.

حالا ولی دو هفته گذشته و کمی از خاکستری آن روزها کم شده. چند قدم به عقب برگشتم و به خود آن روزهایم نگاه کردم و از دست خودم عصبانی شدم و حتی دلم برای خودم سوخت که بیش از اندازه برای چیزهای کم‌ارزش خودم را اذیت کردم.

آدم‌ها هربار در شرایط سخت قرار می‌گیرند و رنجی می‌کشند، به این فکر می‌کنند که قرار نیست این روزها تمام شود و بعد از شادی نخواهد بود و فکر می‌کنند قدرت ندارند. روزها باید بگذرد تا متوجه شوند تمام روزهای سخت تمام می‌شود و شادی، هرچند کوچک و محو، دوباره پیدا می‌شود، که هربار از قبل قدرتمندتر می‌شوند و بهتر از قبل از پس روزها برمی‌آیند. روزها باید بگذرد و با فاصله نگاه کنی تا متوجه شوی.

دوست دارم این‌جا برای خودم بنویسم که حالا بعد از این سال بلد شده‌ام با رنج‌ها کنار بیایم و فقط صبوری لازم است و باید به خودم اعتماد داشته باشم. که رنج‌ها تمام می‌شود و به قول آرمان تا ابد روح کولی‌ام را حفظ می‌کنم و رویا بافتن را ادامه می‌دهم.

۰ نظر ۱۰

How do I feel tonight

پنج سال قبل ذهنم پر از رویای خلق کلمات بود و یه آینده پر از ترجمه تصور می‌کردم. آن‌قدر شیفته ترجمه بودم که با هر تیم تازه‌کاری همکاری می‌کردم، زیربار ترجمه مقاله و کتاب با اسم یه نفر دیگه می‌رفتم و از خالق کلمات بودن شوق بی‌حد داشتم.

پنج سال پیش بود که جسارتم رو جمع کردم و چندتا داستانی که ترجمه کرده‌بودم رو توی وبلاگ آپلود کردم و نظرات آدم‌ها متقاعدم کرد جدی‌تر بهش فکر کنم.

دنیای پنج سال پیش من تدریس نداشت و فکر می‌کردم هیچ‌وقت سراغ تدریس نمیرم که دوستش ندارم و بلد نیستم.  

حالا ولی بعد از پنج سال به اندازه هزارسال از ترجمه و کلمات دور افتادم و همه‌ی دنیای این روزهام بوی تدریس گرفته.

تدریس حالم رو خوب می‌کنه اما هنوز ترجمه برام مقدس‌ترینه و غصه‌ی دور شدن از کلمات برام جاریه.

چرا دوباره ترجمه نمی‌کنم؟

شاید چون مثل قبل حوصله بحث کردن بخاطر قیمت رو ندارم.

شاید چون اون‌قدر به ترجمه‌ی متن‌های خاص و هیجان‌انگیز فکر کردم که مقاله‌های معمولی زود خسته‌ام می‌کنه.

شاید چون احتیاج به ارتباط متفاوت با آدم‌ها داشتم.

این شب‌ها وقتی از آموزشگاه برمی‌گردم، فکر می‌کنم کار درستی کردم یا نه؟ لذت تدریس به اندازه خستگی بی‌اندازه و وقت نداشتن‌های زیاد هست یا نه؟

اعتراف می‌کنم نمی‌دونم، شاید نه.

من آدم کار ثابت نیستم، فرقی هم نمی‌کنه ترجمه باشه یا تدریس.

دلم می‌خواد حالا بعد از دو سال تدریس هرروزه، خودم رو بازنشسته کنم و طولانی کاری نکنم.

دلم می‌خواد به فردا فکر نکنم که باید برم آموزشگاه و به جای این،  طولانی به ستاره‌ها و ماه نگاه کنم و با یه آدم رنگی صحبت کنم و بشنومش. 

دلم میخواد امشب تا صبح صحبت کنم و بشنوم و فردا نیاد یا حداقل دیرتر بیاد.

۰ نظر ۸

نامه‌های بدون تمبر، برای Sun

من هربار دلتنگ شدم و ذهنم پر از صدا شده، برای آدم‌ها نامه نوشتم، نامه‌های بدون تمبری که خونده نمیشه.
خیلی قبل‌تر وقتی بعضی از این نامه‌ها رو پست می‌کردم، یه نفر نظر گذاشته بود که نامه رو باید مخاطبش بخونه وگرنه چه معنی داره. شاید حق با اون آدم باشه ولی من فکر می‌کنم بعضی وقت‌ها احتیاج داریم فقط برای خودمون بنویسیم تا زیر بار کلمات سخت غرق نشیم.

از سه شب پیش دلم خواست برای تو بنویسم، برای Sun.

توی تلگرام دنبال آخرین چت با کولی بودم، توی شلوغی تلگرام پیدا نمی‌شد. می‌خواستم از بین suggestion ها دنبالش بگردم ولی وقتی اسم تو رو اولین نفر دیدم، کولی از یادم رفت.  همون اکانتی بود که اولین بار توی تلگرام حرف زده بودیم و بعدتر گمش کردم.

به عکس‌ات خیره شده بودم و نمی‌دونستم باید چه حسی داشته باشم. دلتنگی، دوست داشتن، تنفر، غم یا حماقت، شاید باید همه‌ی این احساسات مختلف رو باور می‌کردم.
توی عکس لبخند داشتی و پر از نور بودی. بهت گفتم لبخند تو شبیه آفتاب مراکشه؟ برای همین تو رو sun ذخیره کرده بودم.
دلم برای لبخندت تنگ شده و دلم می‌خواد تصور کنم الان پر از لبخند هستی، لبخند واقعی و عمیق.

دوباره مثل قبل به شعر خوندن برگشتم و هربار سیلویا پلاث می‌خونم، یاد میاد که قول داده‌بودم برات بخونم و نشد و احساس غم می‌کنم.
بیشتر از قبل نقاشی و عکس می‌بینم و هربار سراغ آرمان یعقوب‌پور میرم، توصیفاتت توی ذهنم پررنگ میشه. 

تو عاشق شازده کوچولو و شب و ستاره‌ها بودی.
سه شب پیش وقتی به عکس‌ات نگاه می‌کردم، دلم خواست یکی از همون ستاره‌ها رو بهت هدیه بدم. ستاره‌‌ات توی صورت فلکی نهنگه و اسمش شگفت اختره، پرنورترین متغیر بلند دوره‌ی آسمان.

من آدم‌ها رو با موسیقی و تصاویر توی ذهنم حفظ می‌کنم، به نظرم هر آدم شبیه یه سازه یا شبیه یه نقاش.
وقتی به تو فکر می‌کنم،صدای چلو توی ذهنم میاد، قطعه Empty Sky ادام هرست .

از سه شب پیش سرم پر از این صدا شده و بوی رطوبت گرفتم. 

دلم نمی‌خواد فکر کنم، ذلم نمی‌خواد بنویسم، دلم نمی‌خواد حرف بزنم، دلم می‌خواد هیچ کاری نکنم.
دلم می‌خواد طولانی توی خیابون اردیبهشت راه برم، پیمان یزدانیان گوش کنم و بعد برم بیت‌لحم. روبه‌روی مسیح بشینم و دوتایی خلیل عالی‌نژاد گوش کنیم.

همین!

 

 

پ.ن:
اگر اتفاقی این متن رو خوندی، خیال کن مخاطبش تو نیستی.

۸
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان