از زندگی این روزها

برای نورا نوشته بودم که زندگی را شبیه آن نقاشی ژاپنی امواج دریا می‌بینم؛
گاهی پر خروش و دوست‌نداشتنی و ترسناک است اما بلاخره دوباره آرام می‌شود و زیبایی و آرامشش حال خوبی به آدم می‌دهد و همین جاری بودن است که من را امیدوار می‌کند.

حالا من این روزها با تمام دلتنگی و خستگی و ملال با کوجک‌ترین توری لبخند می‌زنم و امیدوار می‌شوم  که شاید فردا بهتر باشد، هرجند ساده‌لوحانه.
و دلخوشی بزرگ این روزهای من بزرگ شدن روح و نگاهم است و مدرسه روش؛
روزهای اول به خاطر قولی که به sun داده بودم، در کلاس شرکت می‌کردم و مشق می‌نوشتم. حالا ولی شیفته استاد قشنگ و مشق‌های سخت و طولانی شدم.
این مشق‌ها تنها کاری است که این روزها برای خودم انجام می‌دهم و دلم می‌خواهد طولانی ادامه داشته باشد.

۷

A simple life with depression

امروز بعد از مدت‌ها اتاقم بوی دمنوش به‌لیمو و عود دارد. به موسیقی دریاچه قو و ساز زدن «میم» گوش می‌کنم و بعد از سه روز مشغول نوشتن مشق‌هایم هستم.

حالم خوب است؟ نمی‌دانم، شاید نه.
حالم خیلی خوب نیست و غول آبی درونم در جریان است. با این همه خودم را مشغول کارهای ناتمام می‌کنم که حالا فهمیده‌ام حتی اگر خوب نباشی، باید به زندگی ادامه بدهی و مسئولیت‌ها را به خوبی انجام بدهی؛ زندگی منتظر خوب شدن حال ما نیست و همیشه آدم‌هایی منتظر انجام شدن کارها هستند. 

«میم» دیشب برایم نوشته بود که به خودم خیلی خیلی سخت می‌گیرم. قبل‌ترش «ب» هزاران بار یادآوری کرده‌ بود؛ هزاران بار مکاتب مختلف فلسفی و فرمول‌های علمی را برایم توضیح داده‌ بود و در نهایت می‌گفت خیلی سخت می‌گیرم.
من هربار این جمله را شنیدم، پر سوال شدم که سخت گرفتن یعنی چه و سخت نگرفتن چه شکلی است ولی هنوز جوابش را نمی‌دانم. 
امروز ولی با خودم فکر کردم شاید سخت نگرفتن این باشد که مثل سابق خودم را بابت غمگین بودن ملامت نمی‌کنم و کمتر به خودم غر می‌زدم.

 

۱ نظر ۶

در ستایش iv

iv جایی از قول ارغوان گفته‌بود که بعضی آدم‌ها خیلی خوب خود را به زندگی و خاطرات بقیه سنجاق می‌کنند، گفته‌بود این آدم‌ها خاص هستند و تا همیشه در ذهن ماندگار و خوش به حال آدمی که آن‌قدر خاص باشد تا سنجاق شود.

iv همیشه اصرار داشت که آدم معمولی است، یک آدم معمولی با صدا و ظاهر و جهان معمولی ولی نبود؛ iv در ظاهر آدمی معمولی بود با هزاران جزئیات جادویی که تنها در جهان او یافت می‌شد.
حالا که دیگر از او دور هستم، این را می‌دانم و حسرت می‌خورم که کاش زودتر به او گفته بودم چقدر جادویی است.

چه چیزی iv را جادویی و منحصر‌به‌فرد می‌کرد که همه آرزوی شناخت و دوستی با او را داشتند؟

مهم‌تر از هر چیزی، توجه کردن، توجه کردن و به همان اندازه خوب تعریف کردن؛
تو اگر معمولی‌ترین روایت جهان را برای او تعریف می‌کردی، او با تمام وجود توجه می‌کرد و درست‌ترین واکنش را داشت. iv همیشه بهتر از همه‌ی آدم‌ها قصه‌ها را تعریف می‌کرد، طوری که تمام جزئیات در ذهنت شکل می‌گرفت و زنده می‌شد و تو اگر خوب تعریف کردن را بلد بودی، با لبخند یک بچه‌ی پنج ساله به تو گوش می‌کرد و  سوال می‌پرسید.

iv فهمیده بود که جهان مدرن آدم‌ها هر لحظه خالی ار ارتباطات واقعی می‌شود و آدم‌ها تا چه اندازه به ارتباط حقیقی و خالص احتیاج داشتند. iv این را می‌دانست و ارتباط حقیقی و خالص ساختن را بلد بود، ارتباطی که با هیچ‌کسی جز او ساخته نمی‌شد.

من خیلی دیر یاد گرفتم که برای آدم‌های مهم زندگی باید شبیه iv باشم و هیچ‌وقت در ارتباط با او شبیه iv نبودم که این حسرت بزرگی است، انگار تا از دست ندهی یاد نمی‌گیری.

حالا دلم می‌خواهد برای تمام آدم‌ها بنویسم که iv بودن را، حداقل در هنگام ارتباط با آدم‌ها، یاد بگیرید و از iv تشکر کنم که iv بودن را یادم داد.

 

۳

خانم دلوی درمان قطعی استرس

برای هزارمین بار می‌گویم که بزرگ‌سالی جزئیات قشنگ کمی دارد و به جایش نگرانی‌ و ترس‌های بی‌شمار.
امروز فکر کردم شاید بزرگ‌ترین ترس این باشد که تو در روراهی انتخابی بمانی و فکر کنی اگر گزینه‌ی ناخوشایند را رد کنم و بعدها چنین موقعیتی پیش نیاید، چه؟ اگر تا ابد سرکوفت رد کردن بخورم چه؟ اگر بعدها حسرت همین گزینه‌ی ناخوشایند را بخورم، چه؟
این روزها ذهنم سریع‌تر از همیشه فرضیه‌های جدید طرح می‌کند و بیشتر از قبل استرس دارم و انگار دیوانگی درونم واقعا محو شده. 

حالا برای مقابله با این ترس و نگرانی و به جای تصمیم‌گیری چه راهی پیش گرفتم؟  دوباره‌خوانی خانم دلوی ولی این بار به زبان اصلی.
کلمات سخت و ادبی خانم وولف و ذهن پیچیده‌اش چنان درگیرم کرده که هرچه میخواهد بشود. من فقط منتظر مهمانی خانم دلوی هستم.

۰ نظر ۷

من آدم خوبی برای انتخاب مسائل مهم نیستم که همیشه احساساتم بر منطق برتری دارد و ترجیح می‌دهم همه‌چیز را در کنار هم داشته باشم که اکثر مواقع ممکن نیست. 

حالا ولی در معرض انتخاب بزرگی هستم که زندگی بعد از این من را تغییر می‌دهد و می‌دانم بعد از این انتخاب چیزهای زیادی را از دست می‌دهم و باید خود دیگری بشوم.
نمی‌توانم درباره این انتخاب با اطرافیانم صحبت کنم و استرس زیادی دارم که همه‌چیز غیرقابل پیش‌بینی است. من استرس خود دیگری شدن، از دست رفتن حباب خلوتم و ارتباطاتم را دارم.
برای این انتخاب باید دیوانه باشم و احساساتم را خاموش کنم و این خیلی خیلی سخت است. 

گفتن این حرف عاقلانه و منطقی نیست ولی کاش زندگی در بین بزرگ‌سالان این‌قدر سخت و پیچیده نبود و یا در جایی بودم که جامعه سبک زندگی یکسان را تحمیل نمی‌کرد.

۲ نظر ۵

رد نور در روزها

حالا انتظار کشیدن و صبوری را یاد گرفتم و فهمیدم که همیشه نباید برای بهبود ارتباط و زندگی دست و پا بزنی، گاهی فقط باید ساکت باشی و نگاه کنی که در گذران روزها همه‌چیز بهتر می‌شود؛ شبیه پیامی که انتظار دریافت آن را نداشتم اما از دیشب باعث شده لبخند بزنم و سنگینی قلبم کم شود.

«سین» برایم نوشته که درون همه‌ی ما آن غول دراز آبی وجود دارد و شاید هیچ‌وقت نتوانی آن را بکشی اما می‌توانی همزیستی را یاد بگیری و سعی کنی حتی زمانی هم که آن غول بیدار شده، قدم بزنی.من ولی همیشه سعی در حذف آن داشتم و حالا می‌دانم باید یاد بگیرم آن را بپذیرم. 

شاید این روزها انرژی کمتری داشته باشم، کمتر خیال‌بافی کنم اما این در مسیر کشف کردن درون و صلح را دوست دارم، با تمام سختی‌اش.
این جزئیات کوچک انگار رد نور تابستان بر روزهای بدون رنگم باشد.

 

۷

I'm a real wierdo

از دیشب به این فکر می‌کنم که باید یه لیبل بزرگ به خودم وصل کنم و روش بنویسم I'm a wierdo تا شاید آدم‌ها دست از یادآوری بردارند.

من هیچ‌وقت نخواستم آدم عجیب و غریبی باشم و چیزی رو ثابت کنم، فقط خواستم خودم باشم و این به نظر آدم‌ها یعنی being a wierdo. تا این‌جا مشکلی با نظر آدم‌ها ندارم اما مشکل از جایی شروع میشه که آدم‌ها فکر می‌کنند وظیفه‌ی یادآوری دائمی این مسئله رو دارند.
توی هر موقعیتی بهم میگن تو عجیبی، فرق داری و راستش این واقعا چیز خوشایندی نیست و صرفا احساس مطرود بودن ایجاد می‌کنه و تو با خودت فکر می‌کنی من واقعا توی دسته‌ای جا نمیشم و باید یه حباب دائمی دور خودم داشته باشم.

من می‌دونم توی برقراری ارتباط و صحبت‌های طولانی ضعف دارم. احساساتم رو به شکل عجیبی بیان می‌کنم. سلیقه عجیبی توی موسیقی و قیلم و بقیه‌ی چیزها دارم اما همزمان دارم یاد می‌گیرم چطور راحت‌تر ارتباط برقرار کنم و از کلمات سخت استفاده نکنم و غیرقابل درک به‌نظر نیام اما درست وقتی که در حال تلاشم، یه نفر پیدا میشه و این عبارت رو پرت می‌کنه توی صورتم. 
اون آدم جمله‌اش رو میگه و میره و  فکر نمی‌کنه این چه حسی برای من داره؛ حس اینکه من هیچ‌وقت قرار نیست توی جمعی جا بشم و قراره تا ابد توی حبابم بمونم و تلاش‌هام بیهوده است و بهتره دور از آدم‌ها باشم تا اذیت‌ نباشند.

 

۵ نظر ۴

how is a bad family

خانواده‌ی بد شاید شبیه رنگ پوست باشه؛ هیچ‌وقت نمی‌تونی تغییر بدی و تا همیشه در کنار تو باقی می‌مونه حتی اگر فاصله بگیری.
اوایل برای شنیده و دیده شدن تلاش می‌کنی، بحث می‌کنی و امید تغییر داری ولی از یه جایی به بعد زخم‌های درونی‌ات این‌قدر زیاد میشه که تو کنار می‌کشی و تحمل میکنی.
زخم‌های جدید و اثر زخم‌های قبلی.....
اگر خوش‌شانس باشی و بتونی فاصله بگیری، احتمال آسیب‌های جدید رو کم میکنی ولی جای زخم‌های قبلی و اثراتش تا همیشه باقی می‌مونه. درست وقتی که فکر می‌کنی همه‌چیز تموم شده و در امنیتی، زخم جدید یا اثر زخم قبلی پیدا میشه و انگار دوباره به در کنار خانواده بودن برمی‌گردی و رنج می‌کشی.

تمام این سال‌ها هربار گفتم با تشکیل خانواده جدید مخالفم، برچسب بی‌مسئولیتی خوردم اما در واقع من از تشکیل یه خانواده بد جدید می‌ترسم. از رنج دادن آدم‌های حدید می‌ترسم و راستش چطور وقتی خودم پر زخمم، خانواده جدیدی تشکیل بدم. 

۲ نظر ۴

برای خودم

بچه جانم این‌ها حرف‌هایی نیست که دوست داری بخوانی ولی باید برایت می‌نوشتم و تو هم بلاخره باید بپذیری.

حالا بعد از این همه مدت می‌دانی که جز خودت آدم دیگری را نمی‌توانی آزار بدهی و شاید این چیز خوبی باشد اما باید دست از آزار خودت هم برداری که تمام این سال‌ها به اندازه‌ی کافی آسیب دیده و خسته شده و کسی جز خودت هم نمی‌تواند کمک کند.

قبل‌تر که جوان بودی، حرف‌های قشنگ زیادی می‌گفتی و پر رویا بودی و درجستجوی تغییر دنیا و آدم‌های اطرافت ولی باید قبول کنی که حرف قشنگ زدن کار راحتی است و کار قشنگ کردن سخت و راستش خیلی از این حرف‌های قشنگ به کار قشنگ ختم نمی‌شود.

رویا بافتن و دنبال نور بودن قشنگ است ولی همیشه هم راه‌حل نیست.
به قول کنستانتین کاوافی از یک جایی به بعد باید به دنبال نور بودن را متوقف کرد و از چیزی که هست راضی باشی که شاید همین نور چیزهایی را نشان بدهد که نباید و بعدتر در حسرت تاریکی بمانی.

۵

How are you mavi

دختر جوانی را تصور کن که تمام وقت از پیرزنی بداخلاق و غرغرو و ایرادگیر مراقبت می‌کند.
علاقه‌ای به این کار ندارد، حقوق قابل توجهی هم دریافت نمی‌کند اما مجبور به ادامه دادن است و دلخوش به جزئیات کوچک و دلنشین که کوتاه باعث لبخند او می‌شود.
روزهای زیادی به رها کردن و فرار فکر کرده اما بعدتر دلش برای پیرزن سوخته و حالا پیرزن تنها همدم او شده و به هم‌دیگر عادت کرده‌اند و یاد گرفته‌اند با هم کنار بیایند. همین‌ها باعث شده به کارش ادامه بدهد.

من همان پیرزن بداخلاقم و این اندک کودکانگی درونم همان دختر جوانی که از من مراقبت می‌کند.
و خدا نکند که روزی از من ناامید بشود و فرار کند و این پیرزن بداخلاق تنها بماند که همان فردایش من را به کشتن می‌دهد.

۰ نظر ۵
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان