رویا تنها راه ارتباطی من با آدم محو شده سال‌های دور است. در خواب صحبت می‌کنیم، می‌خندیم، همدیگر را می‌بوسیم و گاهی تنها همدیگر را نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم.

بعد از هر رویای جدید گاهی دلتنگ آن آدم می‌شوم و با نشانه‌ای پررنگش می‌کنم. گاهی ولی از نبود آن آدم خوشحال می‌شوم و سعی می‌کنم خیالش را رها کنم(هرچند این کار را خیلی خوب بلد نیستم).

 

دیشب بعد از مدت‌ها خواب بامداد و بعید را دیدم. قطعه شهرزاد کورساکف در گوشم بود و تنها به هم نگاه می‌کردیم، بدون لبخند.
نگاه طولانی و شلوغی سوئیت شهرزاد تنها چیزی است که در ذهنم مانده است شاید چون بعید را بعد از این همه سال دوستی هنوز ندیده‌ام و نور چشم‌های بامداد هم از یادم رفته است.
رویای دیشب حس خوبی داشت اما کلمه‌ای برای توصیفش ندارم؛ دلتنگی کافی نیست و شیفتگی سنگین است. انگار یک واژه خاص برای آن رویا و لبخند بعدش کم است.

چند ساعت پیش اتفاقی این نقاشی حمید اندرز را کشف کردم و فکر می‌کنم بهترین چیزی است که حالم را توصیف می‌کند؛ سبزینگی و نور دارد و ظرافتی رویایی دارد در عین این‌که محو و دور از دسترس به نظر می‌رسد، خیلی خیلی دور. 

درست شبیه ما که از هم دوریم و همین یادآوری‌های کوچک و محو باعث لبخندمان می‌شود، دلتنگ می‌شویم و بعد همه‌چیز دوباره محو می‌شود.

 

برای شونا

هزاربار فکر کردم که تصویر من و تو در کنار هم چطور باید باشد و هر هزاربارش هم فکر متفاوتی داشتم؛

اوایل که امیدوار بودم و خوشبین، نقاشی «عاشقان» فرح اصولی در ذهنم پررنگ بود که پر از گرما و مهر است، که شاعرانگی دارد و هربار کلمات بیدل در سرم شکل می‌گرفت.

بعدتر فهمیدم که شاید طولانی نیایی و من باید منتظر بمانم، حتی شاید در جهانی دیگر و به شکلی دیگر. آن موقع بود که تابلوی درختان آرمان یعقوب‌پور در سرم آمد و فکر کردم این شکل کنار هم بودن شاعرانه‌ و ماندگارتر است حالا هزارسال هم طول بکشد، اهمیت ندارد.

...

ولی حالا اعتراف می‌کنم که دیگر مثل قبل منتظر نیستم و ذهنم خالی از تصویر است. هنوز به تو فکر میکنم اما پذیرفتم که شاید هیچ‌وقتی نیایی و آن منتظر مشتاق و دل‌سوخته نیستم.

تو آن خیال روشن ته ذهنی که فقط گاهی باید سراغش رفت، مرور هر روزش طعم حسرت و تلخی دارد و شیرینی نورش را از بین می‌برد.

همین فردا هم بیایی، من خوشحال‌ترین عالم می‌شوم ولی دیگر  هیچ‌وقت تصویر باهم بودنمان را  تصور نمی‌کنم.

رویای سبز

تا قبل از این‌که شعر «درخت» جویس کیلمر را بخوانم، به درخت‌ها دقت‌ نمی‌کردم و خیال می‌کردم همه‌شان مثل هم هستند. 
بعدتر ولی بارها کلمات کیلمر را خواندم و شیفته‌ی درخت‌ها شدم و آرزوی درخت بودن را کردم، درخت بلوطی در یک قبرستان متروک در لهستان یا درخت سپیداری در روستای چنار.

رویای درخت‌بودن را ولی مدت طولانی لابه‌لای شلوغی روزمرگی گم کرده بودم تا دیشب که خوابش را دیدم؛ درخت ساده و سبزی بودم در یک روستای کوچک.
در رویای دیشب از نسخه آدمی شاد و رهاتر بودم و هزاربار زیباتر.

از صبح که بیدار شدم، درد جسمی روزهای قبل را ندارم اما قلبم بیشتر از همیشه درد می‌کندکه کاش به اندازه آن درخت سبز بودم.

 

 

۰ نظر

چرا زندگی را دوست دارم؟

امشب میان صحبت پرسید چرا زندگی را دوست داری و من بی‌مکث گفتم چون زندگی شبیه رودخانه جاری است و هیچ چیز همیشگی نیست.

من هزاربار از زندگی کردن خسته شدم و به مرگ فکر کردم و هربار بیشتر از قبل غر زدم، انگار که همیشه همه‌چیز خاکستری است و هیچ‌چیزی درست نمی‌شود. فردایش یا نهایتا چند روز بعد ولی همه‌ی آن غم‌ها را فراموش کردم و دنبال دریچه نور تازه‌ای گشتم.
 تازه یاد گرفتم که زندگی روزهای زیادی پر از ملال و رنج است اما  به این تمرین جاری بودن و فراموشی‌ها احتیاج دارم تا دوام بیاورم و خشک نشوم.
همین یک چیز تمام این روزهای خاکستری چند هفته گذشته نجاتم داده و سرپا ماندم و مهم‌تر هر روزش را لبخند زدم. حالا اگر کسی بپرسد دستاورد بهار برای تو چه بود؟ با لبخند می‌گویم تمرین جاری بودن و همین برای همه‌ی روزهای بعدی بس. 

۲ نظر

ملال

 

 

Michael Wolf

جادوی امن کتابفروشی آبی

همه‌ی مدتی که سنگین و خالی بودم، نمی‌دانستم دردم چیست و برایش چه باید بکنم.

دیروز ولی روی نیمکت‌های قرمز کتابفروشی بیژن الهی می‌خواندم و صدای شجریان توی گوشم بود  که زدم زیر گریه. بلند و طولانی گریه می‌کردم و در جواب پیرمرد نمی‌توانستم چیزی بگویم.

موقع رفتن هنوز دلتنگ بودم اما سنگین نه و بلاخره به پیرمرد گفتم چقدر دوستش دارم و بوی عود و پیپ مغازه‌اش روحم را آرام می‌کند و این‌جا چقدر برایم امن است.

دلم می‌خواست برای تمام روزها این بو و صدای پیرمرد را ذخیره داشتم.

 

 

 

 

پ.ن: غریبه لطفا بیا طولانی صحبت کنیم و بعد در کلمات محو شویم.

در مسیر خالی شدن

نمی‌دانم اسمش چیست؛ رنجش، خشم، استیصال، بی‌تفاوتی یا جنون.

آخرین موسیقی را که برایم فرستاده بود را پخش کردم و بعد تمام ایمیل‌ها، مسیج‌ها، پیام‌های تلگرام، ویس‌ها و یادداشت‌ها را حذف کردم و آخر هم شماره‌اش را که به اسم ابر پنبه‌ای ذخیره کرده بودم.

قرار بود فقط او را حذف کنم ولی به خودم که آمدم، اینباکس ایمیل و مسیج‌هایم خالی بود و فهرست مخاطبینم فقط مدیر آموزشگاه، سردبیر ماهنامه و عارفه را داشت.

حالا نمی‌دانم باید چه حسی داشته باشم. بی‌وقفه به آیین مستان خلیل عالی‌نژاد گوش می‌کنم و شکلات می‌خورم، بدون توجه به رژیم.

 

 

 

فانوس می‌خوانم و اتاقم بوی دریا و رطوبت اروپای شرقی گرفته.

بی‌وقفه به دریاچه قو گوش می‌کنم و روحم بی‌تاب است و دلم می‌خواهد در نقاشی حسین محجوبی غرق شوم.

این شوریدگی و دیوانگی را چطور باید تاب بیاورم و شبیه آدم‌های معمولی رفتار کنم؟

چیزی درونم شکل گرفته که از کنترل من خارج است و آن‌قدر قوی است که می‌تواند همه‌چیز را خراب کند.

از آن می‌ترسم و شیفته‌اش هستم...

 

۲ نظر

اگر این روزها آدم نبودم

بازی می‌کردیم و پرسید اگر قرار بود حیوان باشی...؟

گفتم قبل‌تر آرزو می‌کردم شبیه اسب‌‌های شوریده نقاشی‌های حسین محجوبی باشم که آن‌قدر زیبا و رویایی و رها هستند. حالا ولی شبیه ماهی‌های نقاشی‌های بهمن مخصص هستم که رها هستند اما دلمرده.

 

 

 

۱ نظر

پرنده‌ی کوچک من

در سرم پرنده‌ای کوچک و پرصدا زندگی می‌کند

هر روز با طلوع خورشید آوازش را سر می‌دهد و کلمات مغزم را پر می‌کند و بعد هم افکار و رویاهای جدید خلق می‌شود

حتی زمانی هم که خواب هستم صدایش را می‌شنوم

برایم قصه‌ی آدم‌ها را می‌گوید، گاهی دعوایم می‌کند، گاهی نصیحتم می‌کند، گاهی آرزوهایم را بلند بلند برای خودم می‌گوید

پرنده‌ی کوچکم دلنشین و خوش‌آوا است 

اما نه همیشه

گاهی از بودنش خسته می‌شوم و دلم می‌خواد راهی برای خلاصی از او پیدا کنم

گاهی دلم می‌خواد مانع آوازهایش شوم تا از کلمات واقعی و غیرواقعی و رویاها دور باشم

اما نمی‌توانم یا شاید هم نمی‌خواهم

چون او تنها کسی است که این‌همه به من نزدیک است و من را می‌فهممد و  هیچ‌وقت تنهایم نمی‌گذارد.

 

 

 

 

سارا اشرفی

۱ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان