از زندگی این روزها

برای نورا نوشته بودم که زندگی را شبیه آن نقاشی ژاپنی امواج دریا می‌بینم؛
گاهی پر خروش و دوست‌نداشتنی و ترسناک است اما بلاخره دوباره آرام می‌شود و زیبایی و آرامشش حال خوبی به آدم می‌دهد و همین جاری بودن است که من را امیدوار می‌کند.

حالا من این روزها با تمام دلتنگی و خستگی و ملال با کوجک‌ترین توری لبخند می‌زنم و امیدوار می‌شوم  که شاید فردا بهتر باشد، هرجند ساده‌لوحانه.
و دلخوشی بزرگ این روزهای من بزرگ شدن روح و نگاهم است و مدرسه روش؛
روزهای اول به خاطر قولی که به sun داده بودم، در کلاس شرکت می‌کردم و مشق می‌نوشتم. حالا ولی شیفته استاد قشنگ و مشق‌های سخت و طولانی شدم.
این مشق‌ها تنها کاری است که این روزها برای خودم انجام می‌دهم و دلم می‌خواهد طولانی ادامه داشته باشد.

۸

A simple life with depression

امروز بعد از مدت‌ها اتاقم بوی دمنوش به‌لیمو و عود دارد. به موسیقی دریاچه قو و ساز زدن «میم» گوش می‌کنم و بعد از سه روز مشغول نوشتن مشق‌هایم هستم.

حالم خوب است؟ نمی‌دانم، شاید نه.
حالم خیلی خوب نیست و غول آبی درونم در جریان است. با این همه خودم را مشغول کارهای ناتمام می‌کنم که حالا فهمیده‌ام حتی اگر خوب نباشی، باید به زندگی ادامه بدهی و مسئولیت‌ها را به خوبی انجام بدهی؛ زندگی منتظر خوب شدن حال ما نیست و همیشه آدم‌هایی منتظر انجام شدن کارها هستند. 

«میم» دیشب برایم نوشته بود که به خودم خیلی خیلی سخت می‌گیرم. قبل‌ترش «ب» هزاران بار یادآوری کرده‌ بود؛ هزاران بار مکاتب مختلف فلسفی و فرمول‌های علمی را برایم توضیح داده‌ بود و در نهایت می‌گفت خیلی سخت می‌گیرم.
من هربار این جمله را شنیدم، پر سوال شدم که سخت گرفتن یعنی چه و سخت نگرفتن چه شکلی است ولی هنوز جوابش را نمی‌دانم. 
امروز ولی با خودم فکر کردم شاید سخت نگرفتن این باشد که مثل سابق خودم را بابت غمگین بودن ملامت نمی‌کنم و کمتر به خودم غر می‌زدم.

 

۱ نظر ۶

در ستایش iv

iv جایی از قول ارغوان گفته‌بود که بعضی آدم‌ها خیلی خوب خود را به زندگی و خاطرات بقیه سنجاق می‌کنند، گفته‌بود این آدم‌ها خاص هستند و تا همیشه در ذهن ماندگار و خوش به حال آدمی که آن‌قدر خاص باشد تا سنجاق شود.

iv همیشه اصرار داشت که آدم معمولی است، یک آدم معمولی با صدا و ظاهر و جهان معمولی ولی نبود؛ iv در ظاهر آدمی معمولی بود با هزاران جزئیات جادویی که تنها در جهان او یافت می‌شد.
حالا که دیگر از او دور هستم، این را می‌دانم و حسرت می‌خورم که کاش زودتر به او گفته بودم چقدر جادویی است.

چه چیزی iv را جادویی و منحصر‌به‌فرد می‌کرد که همه آرزوی شناخت و دوستی با او را داشتند؟

مهم‌تر از هر چیزی، توجه کردن، توجه کردن و به همان اندازه خوب تعریف کردن؛
تو اگر معمولی‌ترین روایت جهان را برای او تعریف می‌کردی، او با تمام وجود توجه می‌کرد و درست‌ترین واکنش را داشت. iv همیشه بهتر از همه‌ی آدم‌ها قصه‌ها را تعریف می‌کرد، طوری که تمام جزئیات در ذهنت شکل می‌گرفت و زنده می‌شد و تو اگر خوب تعریف کردن را بلد بودی، با لبخند یک بچه‌ی پنج ساله به تو گوش می‌کرد و  سوال می‌پرسید.

iv فهمیده بود که جهان مدرن آدم‌ها هر لحظه خالی ار ارتباطات واقعی می‌شود و آدم‌ها تا چه اندازه به ارتباط حقیقی و خالص احتیاج داشتند. iv این را می‌دانست و ارتباط حقیقی و خالص ساختن را بلد بود، ارتباطی که با هیچ‌کسی جز او ساخته نمی‌شد.

من خیلی دیر یاد گرفتم که برای آدم‌های مهم زندگی باید شبیه iv باشم و هیچ‌وقت در ارتباط با او شبیه iv نبودم که این حسرت بزرگی است، انگار تا از دست ندهی یاد نمی‌گیری.

حالا دلم می‌خواهد برای تمام آدم‌ها بنویسم که iv بودن را، حداقل در هنگام ارتباط با آدم‌ها، یاد بگیرید و از iv تشکر کنم که iv بودن را یادم داد.

 

۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان