خانم دلوی درمان قطعی استرس

برای هزارمین بار می‌گویم که بزرگ‌سالی جزئیات قشنگ کمی دارد و به جایش نگرانی‌ و ترس‌های بی‌شمار.
امروز فکر کردم شاید بزرگ‌ترین ترس این باشد که تو در روراهی انتخابی بمانی و فکر کنی اگر گزینه‌ی ناخوشایند را رد کنم و بعدها چنین موقعیتی پیش نیاید، چه؟ اگر تا ابد سرکوفت رد کردن بخورم چه؟ اگر بعدها حسرت همین گزینه‌ی ناخوشایند را بخورم، چه؟
این روزها ذهنم سریع‌تر از همیشه فرضیه‌های جدید طرح می‌کند و بیشتر از قبل استرس دارم و انگار دیوانگی درونم واقعا محو شده. 

حالا برای مقابله با این ترس و نگرانی و به جای تصمیم‌گیری چه راهی پیش گرفتم؟  دوباره‌خوانی خانم دلوی ولی این بار به زبان اصلی.
کلمات سخت و ادبی خانم وولف و ذهن پیچیده‌اش چنان درگیرم کرده که هرچه میخواهد بشود. من فقط منتظر مهمانی خانم دلوی هستم.

۰ نظر ۷

من آدم خوبی برای انتخاب مسائل مهم نیستم که همیشه احساساتم بر منطق برتری دارد و ترجیح می‌دهم همه‌چیز را در کنار هم داشته باشم که اکثر مواقع ممکن نیست. 

حالا ولی در معرض انتخاب بزرگی هستم که زندگی بعد از این من را تغییر می‌دهد و می‌دانم بعد از این انتخاب چیزهای زیادی را از دست می‌دهم و باید خود دیگری بشوم.
نمی‌توانم درباره این انتخاب با اطرافیانم صحبت کنم و استرس زیادی دارم که همه‌چیز غیرقابل پیش‌بینی است. من استرس خود دیگری شدن، از دست رفتن حباب خلوتم و ارتباطاتم را دارم.
برای این انتخاب باید دیوانه باشم و احساساتم را خاموش کنم و این خیلی خیلی سخت است. 

گفتن این حرف عاقلانه و منطقی نیست ولی کاش زندگی در بین بزرگ‌سالان این‌قدر سخت و پیچیده نبود و یا در جایی بودم که جامعه سبک زندگی یکسان را تحمیل نمی‌کرد.

۲ نظر ۵

رد نور در روزها

حالا انتظار کشیدن و صبوری را یاد گرفتم و فهمیدم که همیشه نباید برای بهبود ارتباط و زندگی دست و پا بزنی، گاهی فقط باید ساکت باشی و نگاه کنی که در گذران روزها همه‌چیز بهتر می‌شود؛ شبیه پیامی که انتظار دریافت آن را نداشتم اما از دیشب باعث شده لبخند بزنم و سنگینی قلبم کم شود.

«سین» برایم نوشته که درون همه‌ی ما آن غول دراز آبی وجود دارد و شاید هیچ‌وقت نتوانی آن را بکشی اما می‌توانی همزیستی را یاد بگیری و سعی کنی حتی زمانی هم که آن غول بیدار شده، قدم بزنی.من ولی همیشه سعی در حذف آن داشتم و حالا می‌دانم باید یاد بگیرم آن را بپذیرم. 

شاید این روزها انرژی کمتری داشته باشم، کمتر خیال‌بافی کنم اما این در مسیر کشف کردن درون و صلح را دوست دارم، با تمام سختی‌اش.
این جزئیات کوچک انگار رد نور تابستان بر روزهای بدون رنگم باشد.

 

۷

I'm a real wierdo

از دیشب به این فکر می‌کنم که باید یه لیبل بزرگ به خودم وصل کنم و روش بنویسم I'm a wierdo تا شاید آدم‌ها دست از یادآوری بردارند.

من هیچ‌وقت نخواستم آدم عجیب و غریبی باشم و چیزی رو ثابت کنم، فقط خواستم خودم باشم و این به نظر آدم‌ها یعنی being a wierdo. تا این‌جا مشکلی با نظر آدم‌ها ندارم اما مشکل از جایی شروع میشه که آدم‌ها فکر می‌کنند وظیفه‌ی یادآوری دائمی این مسئله رو دارند.
توی هر موقعیتی بهم میگن تو عجیبی، فرق داری و راستش این واقعا چیز خوشایندی نیست و صرفا احساس مطرود بودن ایجاد می‌کنه و تو با خودت فکر می‌کنی من واقعا توی دسته‌ای جا نمیشم و باید یه حباب دائمی دور خودم داشته باشم.

من می‌دونم توی برقراری ارتباط و صحبت‌های طولانی ضعف دارم. احساساتم رو به شکل عجیبی بیان می‌کنم. سلیقه عجیبی توی موسیقی و قیلم و بقیه‌ی چیزها دارم اما همزمان دارم یاد می‌گیرم چطور راحت‌تر ارتباط برقرار کنم و از کلمات سخت استفاده نکنم و غیرقابل درک به‌نظر نیام اما درست وقتی که در حال تلاشم، یه نفر پیدا میشه و این عبارت رو پرت می‌کنه توی صورتم. 
اون آدم جمله‌اش رو میگه و میره و  فکر نمی‌کنه این چه حسی برای من داره؛ حس اینکه من هیچ‌وقت قرار نیست توی جمعی جا بشم و قراره تا ابد توی حبابم بمونم و تلاش‌هام بیهوده است و بهتره دور از آدم‌ها باشم تا اذیت‌ نباشند.

 

۵ نظر ۴

how is a bad family

خانواده‌ی بد شاید شبیه رنگ پوست باشه؛ هیچ‌وقت نمی‌تونی تغییر بدی و تا همیشه در کنار تو باقی می‌مونه حتی اگر فاصله بگیری.
اوایل برای شنیده و دیده شدن تلاش می‌کنی، بحث می‌کنی و امید تغییر داری ولی از یه جایی به بعد زخم‌های درونی‌ات این‌قدر زیاد میشه که تو کنار می‌کشی و تحمل میکنی.
زخم‌های جدید و اثر زخم‌های قبلی.....
اگر خوش‌شانس باشی و بتونی فاصله بگیری، احتمال آسیب‌های جدید رو کم میکنی ولی جای زخم‌های قبلی و اثراتش تا همیشه باقی می‌مونه. درست وقتی که فکر می‌کنی همه‌چیز تموم شده و در امنیتی، زخم جدید یا اثر زخم قبلی پیدا میشه و انگار دوباره به در کنار خانواده بودن برمی‌گردی و رنج می‌کشی.

تمام این سال‌ها هربار گفتم با تشکیل خانواده جدید مخالفم، برچسب بی‌مسئولیتی خوردم اما در واقع من از تشکیل یه خانواده بد جدید می‌ترسم. از رنج دادن آدم‌های حدید می‌ترسم و راستش چطور وقتی خودم پر زخمم، خانواده جدیدی تشکیل بدم. 

۲ نظر ۴

برای خودم

بچه جانم این‌ها حرف‌هایی نیست که دوست داری بخوانی ولی باید برایت می‌نوشتم و تو هم بلاخره باید بپذیری.

حالا بعد از این همه مدت می‌دانی که جز خودت آدم دیگری را نمی‌توانی آزار بدهی و شاید این چیز خوبی باشد اما باید دست از آزار خودت هم برداری که تمام این سال‌ها به اندازه‌ی کافی آسیب دیده و خسته شده و کسی جز خودت هم نمی‌تواند کمک کند.

قبل‌تر که جوان بودی، حرف‌های قشنگ زیادی می‌گفتی و پر رویا بودی و درجستجوی تغییر دنیا و آدم‌های اطرافت ولی باید قبول کنی که حرف قشنگ زدن کار راحتی است و کار قشنگ کردن سخت و راستش خیلی از این حرف‌های قشنگ به کار قشنگ ختم نمی‌شود.

رویا بافتن و دنبال نور بودن قشنگ است ولی همیشه هم راه‌حل نیست.
به قول کنستانتین کاوافی از یک جایی به بعد باید به دنبال نور بودن را متوقف کرد و از چیزی که هست راضی باشی که شاید همین نور چیزهایی را نشان بدهد که نباید و بعدتر در حسرت تاریکی بمانی.

۵
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان