How are you mavi

دختر جوانی را تصور کن که تمام وقت از پیرزنی بداخلاق و غرغرو و ایرادگیر مراقبت می‌کند.
علاقه‌ای به این کار ندارد، حقوق قابل توجهی هم دریافت نمی‌کند اما مجبور به ادامه دادن است و دلخوش به جزئیات کوچک و دلنشین که کوتاه باعث لبخند او می‌شود.
روزهای زیادی به رها کردن و فرار فکر کرده اما بعدتر دلش برای پیرزن سوخته و حالا پیرزن تنها همدم او شده و به هم‌دیگر عادت کرده‌اند و یاد گرفته‌اند با هم کنار بیایند. همین‌ها باعث شده به کارش ادامه بدهد.

من همان پیرزن بداخلاقم و این اندک کودکانگی درونم همان دختر جوانی که از من مراقبت می‌کند.
و خدا نکند که روزی از من ناامید بشود و فرار کند و این پیرزن بداخلاق تنها بماند که همان فردایش من را به کشتن می‌دهد.

۰ نظر ۵

بازگشت به روزهای بعد از فارغ‌التحصیلی

روزهایی که تازه فارغ‌التحصیل شده بودم، مدام درگیر یادگیری مهارت‌های تازه و به‌روز کردن اطلاعاتم بودم. با دقت رزومه می‌نوشتم و برای شرکت‌های فعال در حوزه‌ی کاری مورد‌علاقه‌ام می‌فرستادم و از نپذیرفته شدن در مصاحبه ترسی نداشتم.

بعدتر وقتی در مصاحبه‌ی آموزشگاه قبول شدم و از استادهای اصلی شدم، این شوق به یادگیری و رزومه نوشتن و مصاحبه رفتن در من کمرنگ شد و با همه‌ی سختی‌های شغل فعلی‌ام به دنبال شغل تازه نبودم.

حالا که به روزهای آخر قرادادم با آموزشگاه نزدیک می‌شوم، دوباره آن شوق سال‌های قبل در من زنده شده و رزومه‌ام را آپدیت می‌کنم و برای مصاحبه‌های کاری تازه آماده می‌شوم. این بار ولی ترس از نپذیرفته‌شدن دارم و احساس پیری.
نمی‌دانم برای تغییر شغل و یاد گرفتن مهارت‌های تازه دیر شده یا نه و نمی‌دانم به جایی ختم می‌شود یا نه و نمی‌دانم این شوق را از کجا دارم ولی بعد از مدت‌ها دوباره حال خوبی دارم.

۰ نظر ۶

در آرزوی تجربه کلمتاین

فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind را اولین بار هفت سال قبل دیدم؛ 
در خوابگاه تنها بودم و از تاریکی بیابان و صدای سگ‌ها ترسیده بودم و به دنبال چیزی بودم که ذهنم را از ترس دور کند و در IMDb به این فیلم رسیدم.  بعد از تماشا، پر تحیر بودم و در این فکر که این ایده در آینده ممکن است یا نه و راستش در قلبم آرزوی تجربه‌ی چنین چیزی را داشتم. 

تمام این سال‌ها هربار دوباره تماشا کردم، فکر کردم چنین ایده‌ای برای همه‌ی ما آدم‌هایی که حافظه‌ی خوبی در جزئیات و خاطره‌ها داریم، چقدر جذاب است و آرزوی آن را داریم.
هربار از حافظه‌ام خسته شدم، به خودم امید دادم که شاید خیلی زود این تجربه را داشته باشم و کمتر از قبل خودم را سرزنش کنم و غم گذشته را بخورم.

دیشب برای دفعه شانزدهم دوباره این فیلم را دیدم و این بار احساس نیاز برای این تجربه داشتم.
این روزها از سنگینی حافظه‌ام خسته‌ام، از جزئیاتی که در ذهنم مانده و انگار قصد محو شدن ندارد. به اندازه‌ی پیرزنی هفتادساله در ذهنم جزئیات و خاطره است و هربار  با کوچک‌ترین نشانه‌ای تمام آن خاطرات و جزئیات پررنگ می‌شوند.

گفتنش قشنگ نیست ولی با تمام قلبم دوست دارم حافظه‌ام را خالی کنم و رها باشم.

این روزها حرف سروش را می‌فهمم که می‌گفت دوست دارم در جزیره‌ی متروکی زندگی کنم و به چیزی فکر نکنم و با کسی معاشرت نکنم.

 

۰ نظر ۲

Tsundoku

در زبان ژاپنی کلمه‌ی Tsundoku به معنی فردی است که شیفته‌ی کتاب خریدن است، کتاب خریدن و انبار کردن کتاب‌ها بدون خواندن آن‌ها.

اولین باری که با این کلمه مواجه شدم، فکر کردم من همان نمونه‌ی بارز این کلمه هستم که از ماه‌های قبل کتاب‌های زیادی از نویسنده‌ها و نشرهای محبوبم خریدم بدون آن‌که وقتی برای مطالعه بگذارم و تنها از داشتن کتاب‌ها خوشحال بودم.
بعدتر معنی دقیق این کلمه را زمانی متوجه شدم که کتابخانه‌ام را مرتب می‌کردم و متوجه شدم هفتاد درصد کتابخانه‌ام نخوانده است و هم‌چنان به خرید کتاب‌ها ادامه می‌دهم.
احساس بدی داشتم و می‌دانستم باید خودم را متوقف کنم که بیشتر از این پیش نروم.

در تعطیلات وقتی برای امسالم برنامه‌ریزی می‌کردم، تصمیم گرفتم برای هر فصل موضوعی را برای مطالعه انتخاب کنم و تا کتاب‌های نخوانده‌ام تمام نشده، سراغ خرید کتاب جدید نروم که عذاب وجدانم کم شود و این برچسب تازه را کمرنگ کنم.
برای بهار فلسفه را انتخاب کردم و همین الانی که این کلمات را می‌نویسم، پر از وسوسه خرید کتاب برایان مگی هستم اما اجازه ندارم که کتاب‌های تاریخ فلسفه نخوانده زیادی دارم.

حالا این‌جا از قرار تازه‌ام می‌نویسم که یادم نرود و هربار وسوسه شدم، از خودم و شما خجالت بکشم و بعدتر با افتخار و شوق بگویم سر قولم به خودم ماندم.

۱ نظر ۶

در ستایش سکوت و خلوت

من آدم مردم‌گریزی نیستم اما تحمل و حوصله‌ی معاشرت و همزیستی طولانی با آدم‌ها را هم ندارم، فرقی هم ندارد که این آدم‌ها آشنا باشند یا غریبه و راستش تحمل آدم‌های آشنا خیلی سخت‌تر از غریبه‌ها است.
هربار بعد از گذشت،حداکثر، یک روز حوصه‌ام سر می‌رود و برچسب بداخلاق و مغرور می‌خورم و آرزوی انزوای طولانی‌مدت و حرف نزدن با هیچ‌کس می‌کنم و دلم می‌خواهد به کنج اتاقم پناه ببرم.

حالا هم بعد از گذشت پنج روز از تعطیلات، آن‌قدر بی‌حوصله و آشفته شده‌ام که دلم می‌خواهد تا ماه‌های طولانی با کسی معاشرتی نداشته باشم و غرق سکوت باشم که این حجم از صدا و شلوغی از زندگی‌ام خارج شود.
در تمام این پنج روز فکر کردم که کاش توان دوری از آدم‌ها و زیستن در جایی متروک را داشتم که در مواجه با آدم‌ها قرار نگیرم تا شاید کمتر آدم‌ها را اذیت کنم و هر لحظه‌ این پنج روز را حسرت خوردم که چرا آدم‌ها نمی‌فهند خلوت از ما آدم بهتری می‌سازد و ما در خلوت خالص‌تر هستیم.

 

 

میان شلوغی بچه‌های خانواده و صدای موسیقی و باد این کلمات را می‌نویسم و تمرکزی روی کلمات ندارم و نمی‌دانم این متن را چطور به پایان برسانم و کاش الان در بردیای نپال بودم...

۰ نظر ۱۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان