رویای دکتر ح

دیشب برای دومین بار خواب دکتر ح را دیدم، نه در دانشگاه که جایی ناشناخته.
تنها بودیم و حرف نمی‌زدیم و تنها به تابلوی ماهی‌های بهمن محصص نگاه می‌کردیم و آیین مستان خلیل عالی‌نژاد شنیده می‌شد.
دکتر ح لبخند داشت و در خواب هیچ اثری از تپش قلب و نفس‌تنگی این روزها نبود، خوب خوب بودم.

صبح که بیدار شدم، بعد از چند روز قلبم آرام بود و ترسم کم شده بود و جادوی دکتر ح اثرش را گذاشته بود.

نمی‌دانم تفسیر خوابم چیست؛
شاید ماهی‌ها همان من این روزها است که خاکستری شده و ترسیده.
شاید باید بین کلمات حافظ و تنبور خلیل عالی‌نژاد بمیرم تا درد تمام شوم.
شاید دکتر ح می‌خواست بگوید باید امیدوار باشم و آدم‌ها را رها کنم و دوباره تلاش کنم.

تفسیرش هر چه باشد، حال امروزم خوب است، اگر آدم‌ها دوباره خرابش نکنند.

۸

در سفر از شرق به غرب با شونا

رویای کولی بودن با انیمه باخانمان شروع شد و بعدتر زاهارا استانکو و منیرو روانی‌پور پررنگ‌ترش کردند. 
روزهای زیادی به تماشای تصاویر شهرهای محبوبم مشغول بودم، درباره‌ی آن‌ها می‌خواندم و رویای بودن درآن‌جا را تصور می‌کردم. گاهی که دلتنگی‌ام به اوج می‌رسید، ساعت‌های پرواز به آن‌جا را چک می‌کردم و خیال بودن در آن هواپیما را می‌بافتم.

از جایی به بعد ولی فهمیدم این رویا چندان در دسترس و راحت نیست و سعی کردم با نشانه‌ای، آن شهرها را به خانه‌ام بیاورم تا دلتنگی‌ام کمتر شود و البته که نشد.

دیروز با بوی سیر و میرزاقاسمی رشت بودم و بعدترش با صدای گالینا ویشنفسکایا و ولادیمر ویسوتسکی به مسکو پرت شدم، همان سرما را حس کردم و انگار بارها دیده باشمش، دلتنگ شدم.

امروز صبح تنبور خلیل‌ عالی‌نژاد من را تا صحنه برد و عکس‌های تازه لوکاس همه‌جا را پر از بوی لهستان کرد و الان که این کلمات را می‌نویسم، با بوی ماسالا در جایی میان هندوستان هستم.

حالا هرروز صبح که بیدار می‌شوم، شوق بودن در جایی تازه و رویا بافتن دارم. هیچ‌روزی و هیچ‌شهری شبیه به روزهای قبل نیست و هربار چیزی متفاوت در انتظارم است.
این میان فقط یک چیز هرروز تکرار می‌شود و آن شونا است، هر روز صبح پررنگ‌تر از روزهای قبل در کنارم است و تا شب حضورش قلبم را گرم می‌کند.

 

نوشته بودم منتظرش نیستم؟ دروغ گفتم.

۲ نظر ۸

بازگشت نافرجام به وبلاگ‌نویسی

تصمیم گرفته‌بودم مدتی ننویسم و به جای آن بخوانم و ببینم و گوش کنم اما زهی خیال باطل، شلوغی‌های آخر ترم آموزشگاه و ترجمه ناخواسته و غم مانع همه‌ی برنامه‌ها شد و  تصمیم گرفتم حداقل به وبلاگ‌نویسی برگردم تا ذهنم کمی آرامش پیدا کند.

دو روز پیش لوکاس عکسی از کوه‌های کراکوف را فرستاده بود و من بیشتر از همیشه دلتنگ لهستان زیبایم شد و دلم آرامش آن‌جا را خواست اما دوستم استعداد عجیبی در خراب کردن رویاها دارد و بلافاصله از شرایط بد اقتصادی و اجتماعی لهستان و شلوغی مرزها گفت تا مطمئن شوم هیچ‌جای جهان مدرنیته آرامش و صلح حقیقی وجود ندارد.
من حالا بیشتر از همیشه ترس دارم که مدرنیته و حماقت‌های آدم‌بزرگ‌ها رویاها را خراب می‌کند و جز بدبینی چیزی به‌جا نمی‌گذارد اما به قول لوکاس در نهایت پناهی جز امید و رویا نداریم و باید تلاش کرد.

این میان از دیدن تصویرگری‌های قشنگ Giulia Pintus Render هم لذت ببرید.

۱ نظر ۴
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان