کشوها و آدم‌ها

روزهایی که ناامیدی همه‌ی‌ وجودم را پر می‌کند و فکر رهاکردن رویا و آرزوها به سرم می‌زند، یک مجموعه عکس نجاتم می‌دهد.
هربار با دیدن هر عکس بغض می‌کنم، عصبانی می‌شوم و در نهایت دوباره امید به خلق کردن زنده می‌شود.
برای خودم می‌نویسم که در نهایت باید دست از زندگی بکشم و بمیرم پس چرا امیدوار نباشم و برای آرزوهایم تلاش نکنم، حتی اگر به آن‌ها نرسم.

 

سوژه‌ی عکاسی میثم محفوظ کشوی وسایل شخصی سالمندان کهریزک است، شاید آخرین نشانه‌ حضور آن‌ها در میان آدم‌ها. هرکشو انگار قسمتی از داستان آدم‌ها را تعریف می‌کند.

محفوظ در زیر یکی از عکس‌ها نوشته: «کشوها سال‌هاست که پر و خالی می‌شوند. ما فکر می‌کنیم که آنها پر و خالی می‌شوند اما این ما هستیم که پر نشده خالی می‌شویم، آنها می‌مانند و ما می‌رویم.»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۵ نظر ۱۳

آدم بزرگ واقعی شدن یعنی چه؟

وقتی رویا و خیالات مثل قبل در هر لحظه پررنگ نیستند و گاهی به آن فکر می‌کنی و به سرعت محو می‌شود

وقتی اول ماه حساب میکنی چطور تا آخر ماه با خقوق کم تدریس سر کنی و الویت خرید چیزهای ضروری است نه هر چیزی که دوست داری

وقتی با دوستانت درباره‌ی مسائل روزمره صحبت می‌کنی و آرزوهای قبلی از سرت می‌رود

وقتی به روزمرگی عادت می‌کنی

همه‌ی این وقت‌ها یعنی با همه‌ی ترسم از بزرگسالی، واقعا بزرگ شدم و شبیه همه‌ی آدم‌ بزرگ‌های اطرافم.

 

پ.ن: در این روزها بیشتر از همیشه به باور مذهبی برای اتکا نیاز دارم اما رابطه‌ی من و خدا مدت‌ها است تمام شده و اعتراف می‌کنم این غم‌انگیز است. 

۵ نظر ۶

شبیه صبح زود پاییز در ورشو

صدای نیک دریک و پیانوی پیمان یزدانیان

کلمات بودا و فانوس و بیژن الهی

بوی قهوه و به‌لیمو و اسطوخودوس

فی‌فی بهمن محصص و نقاشی‌های حسین محجوبی و عکس‌های تهمینه منزوی

و در نهایت احساس پذیرشی هرچند سخت و غمی دلنشین

آسودگی 

۵

از زندگی تا مرگ

جمعه، 4:15 دقیقه بعد از ظهر:

روی تخت دراز کشیده‌ام و به نور آفتاب روی پوستم نگاه می‌کنم؛ انگار گیاهی باشم و پر از رگ‌برگ‌های نازک و شفاف. 
چشم‌هایم را می‌بندم و بوی به‌لیمو و عود قهوه لبخندم را پررنگ می‌کند و به این فکر می‌کنم این ذره‌های کوچک زندگی چقدر برای امیدوار کردنم قدرت دارد و دلم نمی‌خواهد از دستش بدهم.

 

جمعه، 4:45 بعد از ظهر:

آیین مستان خلیل عالی‌نژاد را گوش می‌کنم و به مرگ فکر می‌کنم، به این‌که همیشه دلم می‌خواست در مراسم فوت‌م این قطعه پخش شود.
اولین باری که این قطعه را شنیدم، فکر کردم حداقل اگر رهایی را در زندگی تجربه نکنم، میل به رهایی را تا آخرین لحظه فریاد بزنم.

 

همه‌چیز در زندگی همین‌قدر سریع اتفاق نمی‌افتد و همین‌اندازه ساده نیست؟

حتما هست.

۱ نظر ۵
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان