از این روزها و کاترین منسفیلد

پیش‌نوشت: این متن شبیه لحاف‌های چهل‌تیکه مادربزرگ‌ها است، از هر دری سخنی. کلماتش قشنگ نیست و خواندنش هم ضرورتی ندارد.

 

هزار بار وبلاگ را باز کردم که بنویسم ولی نمی‌دانستم از چه چیزی باید بنویسم که کلماتم رنگ داشته باشند و بعدش هم خودم لبخند داشته باشم.

حال جمعی این روزهای ما خوب نیست و انگار به هر طرف چنگ می‌زنی، جز غم چیزی نیست. حال فردی من هم چندان خوب نیست، مدت‌ها است خوب نیست فقط رنگ و نوع آن عوض می‌شود.
این میان ولی دوستی دوباره با بعید، صحبت‌های شبانه با آرمان، ملاقات با دوست اسلولی و تسریع پروسه مهاجرت دوستم اتفاق‌های خوبی است که قلبم را روشن نگه می‌دارد و امیدوارتر می‌شوم که شاید هنوز روزنه‌ای باشد.

حالا که همین‌ها را نوشتم، لبخند زدم و یادم افتاد چقدر ساده از کنارشان رد شدم، که چقدر بی‌توجه شدم و این اتفاق خوبی نیست و از خودم ناامید شدم که قبل‌تر ذره‌های خوشی را محکم در چنگم می‌گرفتم. 
نمی‌خواهم به خودم حق ناراحتی را بدهم که می‌دانم هیچ سودی ندارد.

نمی‌خواهم حرف‌های مثبت پوچ را تکرار کنم ولی من و ما ناچاریم به پناه بردن به همین ذره‌های کوچک نور و زندگی وگرنه رنچ ما را می‌بلعد و همه‌چیز مثل سابق ادامه پیدا می‌کند.

برای همه‌ی این روزهایی که خاکستری است، من کلمات را انتخاب کردم و سراغ کاترین منسفیلد رفتم.
داستان‌های منسفیلد پر از تکه‌های رنگ و جزئیات است و تو ناخودآگاه غرق در دنیای آدم‌های دور می‌شوی، بدون آن‌که قواعد داستان را حس کنی.

 این‌جا نوشتم که شاید برای کسی که شیفته‌ی داستان و جزئیات و تماشای زندگی باشد، به همین اندازه لذت‌بخش باشد.

 

 

۰ نظر ۴

روز تولد خود را چطور گذراندید؟

از زمانی که فهمیدم باید از خلوت و سکوت تولدم لذت ببرم، به دنبال خلق لذت شخصی در سکوت بودم و شروعش هم با بیت‌لحم بود؛
از دیر زمانی که نمی‌دانم به خودم قول دادم تولدم را در بیت‌لحم و در کنار مسیح جوانش جشن بگیرم، در سکوت آن‌جا بنویسم و آرزو کنم.  انگار که رسمی مقدس و واجب باشد، هرسال انجامش دادم و شیرینی‌اش تا مدت‌ها همراهم بود.

امسال ولی کرونا همه‌چیز را خراب کرد؛ بیت‌لحم بسته بود و ناچار به وانک پناه بردم.

کلیساهای اصفهان را با وانک می‌شناسند که پر از شکوه و زیبایی است، من ولی هیچ‌وقت آن را دوست نداشتم؛
وانک همیشه پر از شلوغی و آدم است، مسیح آن‌جا انگار پیرتر است و در برابرش معذبم و نمی‌توانم راحت حرف بزنم و دعاهای کوچکم را داشته باشم. حس می‌کنم آن‌جا باید دعاهای بزرگ و مهمی داشته باشم و همیشه مرتب سراغ مسیح بروم.

در مقابل بیت‌لحم انگار خانه‌ی خودم باشد؛
همیشه پر از سکوت و خلوت است، مسیح آن‌جا جوان‌تر است و در هر حالتی که بروم، پذیرایم است. در بیت‌لحم می‌توانم روی زمین بشینم و خوراکی بخورم و دعاهای کوچک بکنم و بی‌انتها غر بزنم و انگار هر بار خواجه پطروس و مسیح با لبخند بدرقه‌ام می‌کنند.

خلاصه این‌که ناچار به وانک پناه بردم و دعا کردم که کاش همین امروز خلوت باشد و مسیح با من مهربان‌تر باشد و راحت حرف بزنم و به لطف کرونا همه‌ی این‌ها ممکن شد.
من بودم و کلیسای وانک پر از سکوت و مسیح مهربانی که هزاران قصه برایم داشت. 
در سکوت نوشتم و پیمان یزدانیان گوش کردم و با آرمان حرف زدم و دلتنگ زاون قوکاسیان شدم و  لبخند زدم.

بعدتر فکر کردم سال‌های قبل چقدر بابت این تنهایی‌ها غر زده بودم اما حالا دلم نمی‌خواد این سکوت و خلوت دلچسب را با کمتر کسی به اشتراک بگذارم و مسیح را با کسی قسمت کنم.
این شاید نتیجه بالا رفتن سن است که یاد می‌گیری چطور تنهایی را بغل کنی و خوش بگذاری و غصه نخوری.

و من امروز بعد از مدت‌ها روز تولدم خوشحال و در صلح بودم و برای همین یک مورد تا آخر ماه می‌توانم قربان صدقه خودم بروم.

 

قبل از این‌که بروم، دعاهای زیادی در سرم بود اما به کلیسا که رسیدم، فقط فکر کردم که کاش همه‌ی ما در صلح باشیم و آرامش این‌قدر دور نباشد. 
نمی‌دانم کی ممکن می‌شوم ولی کاش مسیح مهربان امروز به همین دعایم جواب مثبت بدهد.

۴ نظر ۷
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان