شبیه زمستان مه‌آلود ماسوله

چندین بار صفحه وبلاگ را باز کردم که بنویسم و دیدم حرف تازه‌ای ندارم؛ همان حرف‌های همیشگی از افسردگی و ملال و جدل‌های طولانی با پدرم و کمرنگ شدن آرزوهایم و البته از دست دادن دوستی با بعید.
با این همه، این روزها آن‌قدر پر از غم و فشار بوده که دلم می‌خواهد جایی بدون خجالت و ترس از قضاوت شدن و ترس از شناخته‌شدن از احساساتم بنویسم، از این افکار توی سرم که به قول بیژن نابودم می‌کند.
همه‌ی این روزها آرمان و میلاد هزار گفتند که به خودم سخت نگیرم و خودم را قضاوت نکنم و خودم را دوست داشته باشم و نمی‌دانند من چقدر دوست دارم دست از این کار بکشم اما نمی‌توانم چون با آدمی زندگی می‌کنم که هربار بیشتر از قبل هستی‌ و سلامت روانی‌ام را زیر سوال می‌برد و من دیگر حوصله برای مقاومت ندارم.
قبل‌تر دلم برایش می‌سوخت و بعد متنفر شدم اما حالا فکر می‌کنم لیاقت تنفر را هم ندارد و باید نادیده‌اش گرفت.

دوست دارم اعتراف کنم که با همه‌ی تنفرم از خانواده، چقدر حسرت تجربه‌ی مهر و حمایت خانواده را دارم و هنوز مثل بچه‌های کوچک به بقیه حسادت می‌کنم که خانواده دوست‌شان دارد.
دلخوشی این روزهای من دوست‌های نادیده از شهر و کشورهای مختلف است که مهرشان را حس می‌کنم و در واقعی بودنش شک ندارم اما حسرتم این است که در شهر خودم دوستی ندارم و هربار تنها برای کاری دوست خطاب می‌شوم.

برای اولین بار اعتراف می‌کنم که از روز تولدم می‌ترسم و دلم نمی‌خواهد به آن نزدیک بشوم و چقدر آن روز غمگینم می‌کند...

۵

انقراض قرن

قرار بود این قرنِ بیستمِ ما بهتر از قبل باشد
دیگر فرصت نمی‌کند این را ثابت کند
سال‌هایِ اندکی از آن مانده
سلانه سلانه پیش می‌رود
نفسش به شمار افتاده.

از بلاهایی که قرار نبود،
دیگر بیش از حد سرش آمده
و آنچه که قرار بود اتفاق بیفتد
اتفاق نیفتاده است.

قرار بود رو به بهار باشد
و از جمله رو به خوشبختی
قرار بود ترس، کوه‌ها و دره‌ها را خالی کند
قرار بود حقیقت زودتر از دروغ
به مقصد برسد.

قرار بود دیگر بدبختی‌هایی
مثلِ جنگ و گرسنگی و غیره
پیش نیاید.

قرار بود حرمتِ بی‌پناهیِ مردمِ بی‌دفاع حفظ شود
اعتماد و امثال آن.

کسی که می‌خواست در دنیا شاد باشد
با تکلیفی نشدنی مواجه می‌شود.

حماقت خنده‌دار نیست
حکمت شادی‌بخش نیست
امید
دیگر آن دخترِ جوان نیست
و غیره و غیره متاسفانه.

قرار بود خدا بلاخره به آدم نیکو و قدرتمند
ایمان بیاورد
اما هنوز که هنوز است نیکو و قدرتمند
دو آدمند.

چگونه باید زیست – کسی در نامه از من این را پرسید
که من خودم می‌خواستم همان را
از او بپرسم.

همانطور که در بالا آمد
دوباره و مثلِ همیشه
سوال‌هایی ضروری‌تر از سوال‌هایِ ساده‌لوحانه
وجود ندارد.

شیمبورسکا

 

 

پ.ن: برای منی که کم شعر می‌خوانم، شیمبورسکا همیشه بهترین است و کلماتش غرقم می‌کند.

۱ نظر ۵

در نکوهش حافظه‌ی خوب

همیشه به حافظه‌ی دقیق‌ام افتخار کردم، که چیزی را از یاد نمی‌برم.
تاریخ‌ اتفاقات، شماره‌های طولانی و بی‌استفاده، جزئیات کوچک و شاید بی‌‌اهمیت، اسم آدم‌های دور دور همیشه در ذهنم بوده. بعضی‌هایش به درد خورده و بعضی‌ها هم فقط حافظه‌ پرکن بوده.  با این همه از بودن همه‌اش لذت بردم.

حالا ولی همه‌چیز برعکس است؛ همین حافظه‌ی خوب سوهان روحم شده.
میان تدریس، ترجمه، درس خواندن، آشپزی یا هر کار ساده دیگر، جزئیات و قصه‌هایی در ذهنم مرور می‌شود که مدت‌ها است بی‌اهمیت شده و  به هیچ دردی نمی‌خورد جز یادآوری دوباره اتفاق و آدم‌های ناخوشایند.
اول در ذهنم مرور و بعد پررنگ می‌شود و بعد دوباره به همین روزها وصل می‌شوم و از اول غصه می‌خورم و رنج می‌کشم و خودم نمی‌فهمد که همه‌چیز تمام شده و این غصه‌خوردن‌ها هیچ مشکلی را حل نمی‌کند.

گاهی دلم می‌خواهد مغز و حافظه‌ام را خاموش کنم که حداقل چند ساعتی بی فکر بگذرد، مثل دیشب...


دیشب یاد دوشنبه‌ای افتادم که با سین دعوا کرده بودیم و مشاورم گفته بود افسردگی‌ام خطرناک شده و کاشان جهنم شده بود. 
جشن روز مترجم بود و من از شلوغی و آن آدم‌ها وحشت داشتم و حوصله‌ی کلاس واژه‌شناسی بعدی را هم نداشتم که استادش به چشم‌هایت نگاه می‌کرد و همه‌چیز را می‌فهمید. به جایش پیش دکتر ح رفتم.
تمام آن دو ساعت او حرف زد و سوال پرسید و من هربار چند کلمه‌ای بیشتر نگفتم و دوباره خود او ادامه می‌داد. موقع رفتن، چیزی بیرون اتاق عوض نشده بود ولی من کمتر مستاصل بودم.
جادوی او همین بود که کلمات را می‌شناخت و بلد بود چطور با ساده‌ترین کلمات حالت را بهتر کند. 

 

من از دیشب همان استیصال و ترس و خشم را دارم. این بار ولی جادوی دکتر ح وجود ندارد. به جایش تک تک جزئیات آن روز در سرم مرور می‌شود و انگار دوباره همان دوشنبه جهنمی باشد.

حالا من جادوی دکتر ح را نمی‌خواهم. فقط می‌خواهم مغزم خاموش شود اما دکمه‌ی خاموشی مدت‌ها است از کار افتاده.

۳ نظر ۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان