ترس محبوب

من از چیزهای زیادی می‌ترسم و راستش هرسال که بزرگ‌تر می‌شوم، لیست ترس‌هایم هم زیادتر می‌شود. در طول این سال‌ها بعضی از ترس‌هایم را کمرنگ یا حذف کردم ولی بیشترشان کنارم باقی ماند.
از بعضی ترس‌هایم خجالت می‌کشم و از بقیه پنهان می‌کنم. با این همه دیروز فهمیدم ترس‌هایی هم هست که دوست‌ دارم تا ابد حفظ‌شان کنم و به آن‌ها افتخار می‌کنم.
دیروز بعد از صحبت با آرمان این را کشف کردم که چقدر ترس از دست دادن کودکانگی و ناامیدی از رویا بافتن را دوست دارم.

آرمان از کودک‌ترین دوست‌های من است و پر از رویا و خیال‌های دلنشین.
هربار صحبت می‌کنیم، از دنیای ذهنی رنگی او پرلبخند می‌شوم و آرزو می‌کنم که من هم چنین دنیای داشته‌باشم. آرمان می‌گوید دارم ولی خودم مطمئن نیستم و تنها برای ساختن آن تلاش می‌کنم.

از دیروز به این فکر می‌کنم که نباید این ترس را از دست بدهم، که هر اتفاقی هم بیفتند و غمگین باشم باید قدرت رویاسازی را داشته‌باشم.

من همیشه فکر می‌کردم ترس‌ها چیزهای خوبی نیستند ولی حالا می‌دانم بعضی ترس‌ها باید درون آدم باشد تا زندگی را بهتر بفهمد و لذت ببرد و حتی جسارت داشته باشد. 

۱ نظر ۳

رویای همیشگی

آرامش و سکوت عمیق در طبیعت پاک

حسین محجوبی

۴

یادآوری برای خودم

تمام این دو هفته این پست وبلاگم را می‌خواندم و فکر می‌کردم من این کلمات را نوشتم؟ این خوشبینی و قدرت امیدواری را از کجا داشتم و حالا که گمش کردم، چطور باید پیدا کنم و این روزها را پشت سر بگذارم.

اعتراف می‌کنم که باورم به کلمات خودم کم شده بود و پر از تردید بودم.

حالا ولی دو هفته گذشته و کمی از خاکستری آن روزها کم شده. چند قدم به عقب برگشتم و به خود آن روزهایم نگاه کردم و از دست خودم عصبانی شدم و حتی دلم برای خودم سوخت که بیش از اندازه برای چیزهای کم‌ارزش خودم را اذیت کردم.

آدم‌ها هربار در شرایط سخت قرار می‌گیرند و رنجی می‌کشند، به این فکر می‌کنند که قرار نیست این روزها تمام شود و بعد از شادی نخواهد بود و فکر می‌کنند قدرت ندارند. روزها باید بگذرد تا متوجه شوند تمام روزهای سخت تمام می‌شود و شادی، هرچند کوچک و محو، دوباره پیدا می‌شود، که هربار از قبل قدرتمندتر می‌شوند و بهتر از قبل از پس روزها برمی‌آیند. روزها باید بگذرد و با فاصله نگاه کنی تا متوجه شوی.

دوست دارم این‌جا برای خودم بنویسم که حالا بعد از این سال بلد شده‌ام با رنج‌ها کنار بیایم و فقط صبوری لازم است و باید به خودم اعتماد داشته باشم. که رنج‌ها تمام می‌شود و به قول آرمان تا ابد روح کولی‌ام را حفظ می‌کنم و رویا بافتن را ادامه می‌دهم.

۰ نظر ۱۰

How do I feel tonight

پنج سال قبل ذهنم پر از رویای خلق کلمات بود و یه آینده پر از ترجمه تصور می‌کردم. آن‌قدر شیفته ترجمه بودم که با هر تیم تازه‌کاری همکاری می‌کردم، زیربار ترجمه مقاله و کتاب با اسم یه نفر دیگه می‌رفتم و از خالق کلمات بودن شوق بی‌حد داشتم.

پنج سال پیش بود که جسارتم رو جمع کردم و چندتا داستانی که ترجمه کرده‌بودم رو توی وبلاگ آپلود کردم و نظرات آدم‌ها متقاعدم کرد جدی‌تر بهش فکر کنم.

دنیای پنج سال پیش من تدریس نداشت و فکر می‌کردم هیچ‌وقت سراغ تدریس نمیرم که دوستش ندارم و بلد نیستم.  

حالا ولی بعد از پنج سال به اندازه هزارسال از ترجمه و کلمات دور افتادم و همه‌ی دنیای این روزهام بوی تدریس گرفته.

تدریس حالم رو خوب می‌کنه اما هنوز ترجمه برام مقدس‌ترینه و غصه‌ی دور شدن از کلمات برام جاریه.

چرا دوباره ترجمه نمی‌کنم؟

شاید چون مثل قبل حوصله بحث کردن بخاطر قیمت رو ندارم.

شاید چون اون‌قدر به ترجمه‌ی متن‌های خاص و هیجان‌انگیز فکر کردم که مقاله‌های معمولی زود خسته‌ام می‌کنه.

شاید چون احتیاج به ارتباط متفاوت با آدم‌ها داشتم.

این شب‌ها وقتی از آموزشگاه برمی‌گردم، فکر می‌کنم کار درستی کردم یا نه؟ لذت تدریس به اندازه خستگی بی‌اندازه و وقت نداشتن‌های زیاد هست یا نه؟

اعتراف می‌کنم نمی‌دونم، شاید نه.

من آدم کار ثابت نیستم، فرقی هم نمی‌کنه ترجمه باشه یا تدریس.

دلم می‌خواد حالا بعد از دو سال تدریس هرروزه، خودم رو بازنشسته کنم و طولانی کاری نکنم.

دلم می‌خواد به فردا فکر نکنم که باید برم آموزشگاه و به جای این،  طولانی به ستاره‌ها و ماه نگاه کنم و با یه آدم رنگی صحبت کنم و بشنومش. 

دلم میخواد امشب تا صبح صحبت کنم و بشنوم و فردا نیاد یا حداقل دیرتر بیاد.

۰ نظر ۸
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان