نامه‌های بدون تمبر، برای Sun

من هربار دلتنگ شدم و ذهنم پر از صدا شده، برای آدم‌ها نامه نوشتم، نامه‌های بدون تمبری که خونده نمیشه.
خیلی قبل‌تر وقتی بعضی از این نامه‌ها رو پست می‌کردم، یه نفر نظر گذاشته بود که نامه رو باید مخاطبش بخونه وگرنه چه معنی داره. شاید حق با اون آدم باشه ولی من فکر می‌کنم بعضی وقت‌ها احتیاج داریم فقط برای خودمون بنویسیم تا زیر بار کلمات سخت غرق نشیم.

از سه شب پیش دلم خواست برای تو بنویسم، برای Sun.

توی تلگرام دنبال آخرین چت با کولی بودم، توی شلوغی تلگرام پیدا نمی‌شد. می‌خواستم از بین suggestion ها دنبالش بگردم ولی وقتی اسم تو رو اولین نفر دیدم، کولی از یادم رفت.  همون اکانتی بود که اولین بار توی تلگرام حرف زده بودیم و بعدتر گمش کردم.

به عکس‌ات خیره شده بودم و نمی‌دونستم باید چه حسی داشته باشم. دلتنگی، دوست داشتن، تنفر، غم یا حماقت، شاید باید همه‌ی این احساسات مختلف رو باور می‌کردم.
توی عکس لبخند داشتی و پر از نور بودی. بهت گفتم لبخند تو شبیه آفتاب مراکشه؟ برای همین تو رو sun ذخیره کرده بودم.
دلم برای لبخندت تنگ شده و دلم می‌خواد تصور کنم الان پر از لبخند هستی، لبخند واقعی و عمیق.

دوباره مثل قبل به شعر خوندن برگشتم و هربار سیلویا پلاث می‌خونم، یاد میاد که قول داده‌بودم برات بخونم و نشد و احساس غم می‌کنم.
بیشتر از قبل نقاشی و عکس می‌بینم و هربار سراغ آرمان یعقوب‌پور میرم، توصیفاتت توی ذهنم پررنگ میشه. 

تو عاشق شازده کوچولو و شب و ستاره‌ها بودی.
سه شب پیش وقتی به عکس‌ات نگاه می‌کردم، دلم خواست یکی از همون ستاره‌ها رو بهت هدیه بدم. ستاره‌‌ات توی صورت فلکی نهنگه و اسمش شگفت اختره، پرنورترین متغیر بلند دوره‌ی آسمان.

من آدم‌ها رو با موسیقی و تصاویر توی ذهنم حفظ می‌کنم، به نظرم هر آدم شبیه یه سازه یا شبیه یه نقاش.
وقتی به تو فکر می‌کنم،صدای چلو توی ذهنم میاد، قطعه Empty Sky ادام هرست .

از سه شب پیش سرم پر از این صدا شده و بوی رطوبت گرفتم. 

دلم نمی‌خواد فکر کنم، ذلم نمی‌خواد بنویسم، دلم نمی‌خواد حرف بزنم، دلم می‌خواد هیچ کاری نکنم.
دلم می‌خواد طولانی توی خیابون اردیبهشت راه برم، پیمان یزدانیان گوش کنم و بعد برم بیت‌لحم. روبه‌روی مسیح بشینم و دوتایی خلیل عالی‌نژاد گوش کنیم.

همین!

 

 

پ.ن:
اگر اتفاقی این متن رو خوندی، خیال کن مخاطبش تو نیستی.

۸

If I wasn't human

۷

میان مرز مهاجرت و ماندن

پ.ن
در فکر «ن» که این روزها در تکاپوی رفتن است.

اولین بار فکر مهاجرت چند ماه قبل از فارغ‌التحصیلی در سرم شکل گرفت؛
شاید به خاطر حرف‌های نازنین که همان روزها برای رفتن آماده می‌شد یا شاید به خاطر طعم خوش استقلال محدود که می‌خواستم بیشتر تجربه‌ کنم.
لیست مدارک لازم را آماده می‌کردم، سایت دانشگاه‌های مختلف را می‌خواندم و مطمئن بودم این همان چیزی است که می‌خواهم، مطمئن بودم که باید جایی دورتر باشم و دنیای خودم را بسازم.
تکاپو و شوقش تا چند ماه بعد از برگشت به خانه همراهم بود و یک‌دفعه خاموش شد؛
شاید بعد از نتیجه‌ی فوق‌لیسانس که برایش وقتی صرف نکرده بودم یا شاید هم به خاطر همان بحث‌های احمقانه همیشگی.
دلیلش هرچیزی که بود، شوقم را کشت و بعدترش حوصله‌ی ادامه دادن نداشتم و خودم را به جریان روزها سپردم، ماه‌های اول با ترجمه کردن تمام وقت و بعد هم آموزشگاه همه‌ی روزهایم را پر کرد.

خبر مهاجرت دوستانم را می‌شنیدم و برایشان خوشحال بودم و دلگرم‌شان می‌کردم که این سختی‌ها ارزشش را دارد.
هربار که با ب صحبت می‌کردم، این فکر دوباره در سرم پررنگ می‌شد که از اول شروع کنم اما می‌دانستم شرایط مالی‌اش را ندارم و حمایت خانواده‌ام را هم. 
ب هربار بیشتر تشویقم می‌کرد و من هربار دلیل رفتن را کمرنگ‌تر حس می‌کردم و پر تردید بودم.

حالا ولی هیچ ردی از آن تکاپو و شوق باقی نمانده و هیچ دلیلی برای رفتن پیدا نمی‌کنم؛
شوق یادگیری را با دوره‌های آنلاین رفع می‌کنم
تمایل به کشف آدم‌های جدید را با دوستی‌های مجازی از اطراف جهان
و به لطف تکنولوژی با عکس‌ها و تور مجازی مکان‌های مورد علاقه‌ام را حس می‌کنم
برای هر دلیلی، جوابی دارم و خودم را قانع می‌کنم که در کامفورت زون همین‌جا بمانم، هرچقدر که سخت بگذرد.

من هر روز فکر و قلبم یک جای دنیا است؛
صبح‌ها روزم را با گاردین شروع می‌کنم و به بیرمنگام فکر می‌کنم
موسیقی‌های لهستانی گوش می‌کنم و هربار با لوکاس حرف می‌زنم، بیشتر دلتنگ ورشو می‌شوم
آنا از مدرسه محل کارش در بوداپست برایم می‌نویسد و شبیه دو همکار با شوق از شاگردهایمان صحبت می‌کنیم و من به رویای مجارستان فکر می‌کنم
راهول هربار با عکس‌های بمبئی وسوسه‌ام می‌کند

اما در نهایت هیچ‌کدام شوق مهاجرت را در من زنده نمی‌کند
دیشب برای لوکاس نوشتم آدم‌ها مهاجرت می‌کنند تا شرایط‌شان را بهتر کنند، تا امید تجربه‌ی اتفاق خوشایندی و آدم‌های بهتر را زنده نگه‌ دارند. من اما حالا هیچ امیدی به دنیای آدم‌ها ندارم و به جاری بودن خودم هم پس همین بهتر که جایی بمانم که هستم.
شاید بعدتری اگر برای از نو ریشه دواندن دلیلی پیدا کنم ولی جالا خیال می‌کنم آسمان همه‌جا همین‌ رنگ است.

 

 

 

۴ نظر ۸

واگویه‌های شبانه

همچنان درگیر ترجمه‌ی ماهنامه هستم و همزمان به موسیقی‌های کانال بوی باران ورشو گوش می‌کنم.
این آدم از قشنگ‌ترین کشف‌های امسالم بوده و شبیه یک جادو همیشه چیزی برای هیجان‌زده کردن دارد. اسمش را گذاشته‌ام بوی باران ورشو چون شبیه باران خالص و رویایی است و بوی ورشو دارد.

اعتراف می‌کنم که دوست ندارم بیشتر از او بگویم و با کسی به اشتراک بگذارم. ترجیح می‌دهم او را شبیه یک گنجینه‌ی قدیمی برای خود خودم حفظ کنم.

شاید نشانه‌ی بالا رفتن سن همین است که بیشتر از قبل نازیبایی آدم‌ها را می‌بینی و دوست داری به هرقیمتی آدم‌های زیبا را برای خودت حفظ کنی و راستش کمی هم حسرت می‌خوری که کاش من هم زیبا بودم.

زمانی که بیشتر غرق رویا بودم، برای زیبا بودن تلاش می‌کردم و معیار سنجشم هم یک تابلو از پروانه اعتمادی بود. 
خیال می‌کردم اگر همین‌اندازه خالص و سبز باشم، به زیبایی محض رسیدم و می‌توانم در آرامش از دنیای خلوتم لذت ببرم. حالا ولی می‌دانم از آن تابلو دورم و برای لذت بردن از دنیای خودم، هرچقدر هم که دیوانه‌وار به نظر برسد، به چیزی نیاز ندارم.

این این روزها اگر کسی از حالم بپرسد، نقاشی ناصر عصار را نشان می‌دهم. همان تابلویی که پر از رنگ آبی است، همه‌چیز محو و در مه به نظر می‌آید و شاید پر از آشفتگی  اما در نهایت پر از سکوت و سرما و البته بوی رشت.
و چه کسی نمی‌داند که من شیفته سکوت، رنگ آبی و رشت هستم....

۶

که کاش در جیب بابانوئل جا می‌شدی

این شب‌های جلفا از همیشه شلوغ‌تر است؛
بعضی‌ها برای دیدن تزئینات خیابان و کلیسا و دیدن بابانوئل می‌آیند و بعضی‌ها هم برای گرفتن عکس‌های اینستاگرام پسند.
ارمنی‌ها کمتر از مردم عادی در خیابان هستند و حتی خیال می‌کنم توی دل‌شان آرزو می‌کنند که محله‌شان دوباره خلوت و ساکت باشد.

من هم از یک هفته قبل هر روز برنامه‌ریزی می‌کنم که بعد از آموزشگاه برای پیاده‌روی و دیدن کلیسا به جلفا بروم اما به شلوغی‌اش که فکر می‌کنم، پشیمان می‌شوم.
من شیفته‌ی جلفا و کوچه‌هایش هستم اما بدون شلوغی. 
دلتنگ کلیسا هستم اما بدون صدای دوربین و آدم‌ها 

با این همه تمام دیروز  دلم می‌خواست جلفا باشم، سراغ بابانوئل بروم و سراغ تو را بگیرم که شاید اثری از تو در جیب‌ها یا کیسه‌اش باشد. 
مگر نه این‌که بابانوئل آرزوهای همه‌ را برآورده می‌کند و برای بچه‌های خوب هدیه می‌آورد؟
من خوب نیستم اما شاید بابانوئل به من گوش می‌کرد و شاید هم تو اندازه جیب بابانوئل بودی.

 

۰ نظر ۸

از آرمان یعقوب‌پور

آرمان یعقوب‌پور را سه‌سال قبل،خیلی اتفاقی، از میان تیترهای یک خبرگزاری کشف کردم و بعد از دیدن اولین کارهای او شیفته دنیای رها و ساده‌اش شدم.

 نقاشی‌های یعقوب‌پور برای من مانند دروازه‌ی ورود به دنیای رویاها است؛
سرشار از سادگی و آرامش
رنگ‌آمیزی‌های پر از حس
نور و روشنی فراوان
چشم‌هایت را که ببندی، خنکی و بوی نرم دنیای او را حس می‌کنی.

از اولین روزها دلم می‌خواست که تمام کارهایش را از نزدیک ببینم و رویای داشتن هرکدام را داشتم. دلم می‌خواست فقط برای من باشد و با کسی به اشتراک نگذارم.

 این روزها نمایشگاهی از نقاشی‌های آرمان بعقوب‌پور در گالری گلستان برگزار شده.
حالا اگر از میان شما کسی مثل من شیفته نقاشی است، از دیدن دنیای خیال‌انگیز او لذت می‌برد و پر آرامش می‌شود.
اگر تهران هستید، دیدنش را از دست ندهید و به جای من هم ببینید.

 

 

main-img

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

۲ نظر ۷

خلوت سبز شبیه پاییزهای وین

بوی عود قهوه

موسیقی زندگی دوگانه ورونیک

کلمات بیژن جلالی

آسمان خاکستری پر از مه

تنهایی و سکوت

طعم گوجه خورشت

۳
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان