من آدم خوبی برای انتخاب مسائل مهم نیستم که همیشه احساساتم بر منطق برتری دارد و ترجیح می‌دهم همه‌چیز را در کنار هم داشته باشم که اکثر مواقع ممکن نیست. 

حالا ولی در معرض انتخاب بزرگی هستم که زندگی بعد از این من را تغییر می‌دهد و می‌دانم بعد از این انتخاب چیزهای زیادی را از دست می‌دهم و باید خود دیگری بشوم.
نمی‌توانم درباره این انتخاب با اطرافیانم صحبت کنم و استرس زیادی دارم که همه‌چیز غیرقابل پیش‌بینی است. من استرس خود دیگری شدن، از دست رفتن حباب خلوتم و ارتباطاتم را دارم.
برای این انتخاب باید دیوانه باشم و احساساتم را خاموش کنم و این خیلی خیلی سخت است. 

گفتن این حرف عاقلانه و منطقی نیست ولی کاش زندگی در بین بزرگ‌سالان این‌قدر سخت و پیچیده نبود و یا در جایی بودم که جامعه سبک زندگی یکسان را تحمیل نمی‌کرد.

۲ نظر ۵

رد نور در روزها

حالا انتظار کشیدن و صبوری را یاد گرفتم و فهمیدم که همیشه نباید برای بهبود ارتباط و زندگی دست و پا بزنی، گاهی فقط باید ساکت باشی و نگاه کنی که در گذران روزها همه‌چیز بهتر می‌شود؛ شبیه پیامی که انتظار دریافت آن را نداشتم اما از دیشب باعث شده لبخند بزنم و سنگینی قلبم کم شود.

سجاد برایم نوشته که درون همه‌ی ما آن غول دراز آبی وجود دارد و شاید هیچ‌وقت نتوانی آن را بکشی اما می‌توانی همزیستی را یاد بگیری و سعی کنی حتی زمانی هم که آن غول بیدار شده، قدم بزنی.من ولی همیشه سعی در حذف آن داشتم و حالا می‌دانم باید یاد بگیرم آن را بپذیرم. 

شاید این روزها انرژی کمتری داشته باشم، کمتر خیال‌بافی کنم اما این در مسیر کشف کردن درون و صلح را دوست دارم، با تمام سختی‌اش.
این جزئیات کوچک انگار رد نور تابستان بر روزهای بدون رنگم باشد.

 

۷

I'm a real wierdo

از دیشب به این فکر می‌کنم که باید یه لیبل بزرگ به خودم وصل کنم و روش بنویسم I'm a wierdo تا شاید آدم‌ها دست از یادآوری بردارند.

من هیچ‌وقت نخواستم آدم عجیب و غریبی باشم و چیزی رو ثابت کنم، فقط خواستم خودم باشم و این به نظر آدم‌ها یعنی being a wierdo. تا این‌جا مشکلی با نظر آدم‌ها ندارم اما مشکل از جایی شروع میشه که آدم‌ها فکر می‌کنند وظیفه‌ی یادآوری دائمی این مسئله رو دارند.
توی هر موقعیتی بهم میگن تو عجیبی، فرق داری و راستش این واقعا چیز خوشایندی نیست و صرفا احساس مطرود بودن ایجاد می‌کنه و تو با خودت فکر می‌کنی من واقعا توی دسته‌ای جا نمیشم و باید یه حباب دائمی دور خودم داشته باشم.

من می‌دونم توی برقراری ارتباط و صحبت‌های طولانی ضعف دارم. احساساتم رو به شکل عجیبی بیان می‌کنم. سلیقه عجیبی توی موسیقی و قیلم و بقیه‌ی چیزها دارم اما همزمان دارم یاد می‌گیرم چطور راحت‌تر ارتباط برقرار کنم و از کلمات سخت استفاده نکنم و غیرقابل درک به‌نظر نیام اما درست وقتی که در حال تلاشم، یه نفر پیدا میشه و این عبارت رو پرت می‌کنه توی صورتم. 
اون آدم جمله‌اش رو میگه و میره و  فکر نمی‌کنه این چه حسی برای من داره؛ حس اینکه من هیچ‌وقت قرار نیست توی جمعی جا بشم و قراره تا ابد توی حبابم بمونم و تلاش‌هام بیهوده است و بهتره دور از آدم‌ها باشم تا اذیت‌ نباشند.

 

۵ نظر ۴

how is a bad family

خانواده‌ی بد شاید شبیه رنگ پوست باشه؛ هیچ‌وقت نمی‌تونی تغییر بدی و تا همیشه در کنار تو باقی می‌مونه حتی اگر فاصله بگیری.
اوایل برای شنیده و دیده شدن تلاش می‌کنی، بحث می‌کنی و امید تغییر داری ولی از یه جایی به بعد زخم‌های درونی‌ات این‌قدر زیاد میشه که تو کنار می‌کشی و تحمل میکنی.
زخم‌های جدید و اثر زخم‌های قبلی.....
اگر خوش‌شانس باشی و بتونی فاصله بگیری، احتمال آسیب‌های جدید رو کم میکنی ولی جای زخم‌های قبلی و اثراتش تا همیشه باقی می‌مونه. درست وقتی که فکر می‌کنی همه‌چیز تموم شده و در امنیتی، زخم جدید یا اثر زخم قبلی پیدا میشه و انگار دوباره به در کنار خانواده بودن برمی‌گردی و رنج می‌کشی.

تمام این سال‌ها هربار گفتم با تشکیل خانواده جدید مخالفم، برچسب بی‌مسئولیتی خوردم اما در واقع من از تشکیل یه خانواده بد جدید می‌ترسم. از رنج دادن آدم‌های حدید می‌ترسم و راستش چطور وقتی خودم پر زخمم، خانواده جدیدی تشکیل بدم. 

۲ نظر ۴

برای خودم

بچه جانم این‌ها حرف‌هایی نیست که دوست داری بخوانی ولی باید برایت می‌نوشتم و تو هم بلاخره باید بپذیری.

حالا بعد از این همه مدت می‌دانی که جز خودت آدم دیگری را نمی‌توانی آزار بدهی و شاید این چیز خوبی باشد اما باید دست از آزار خودت هم برداری که تمام این سال‌ها به اندازه‌ی کافی آسیب دیده و خسته شده و کسی جز خودت هم نمی‌تواند کمک کند.

قبل‌تر که جوان بودی، حرف‌های قشنگ زیادی می‌گفتی و پر رویا بودی و درجستجوی تغییر دنیا و آدم‌های اطرافت ولی باید قبول کنی که حرف قشنگ زدن کار راحتی است و کار قشنگ کردن سخت و راستش خیلی از این حرف‌های قشنگ به کار قشنگ ختم نمی‌شود.

رویا بافتن و دنبال نور بودن قشنگ است ولی همیشه هم راه‌حل نیست.
به قول کنستانتین کاوافی از یک جایی به بعد باید به دنبال نور بودن را متوقف کرد و از چیزی که هست راضی باشی که شاید همین نور چیزهایی را نشان بدهد که نباید و بعدتر در حسرت تاریکی بمانی.

۴

How are you mavi

دختر جوانی را تصور کن که تمام وقت از پیرزنی بداخلاق و غرغرو و ایرادگیر مراقبت می‌کند.
علاقه‌ای به این کار ندارد، حقوق قابل توجهی هم دریافت نمی‌کند اما مجبور به ادامه دادن است و دلخوش به جزئیات کوچک و دلنشین که کوتاه باعث لبخند او می‌شود.
روزهای زیادی به رها کردن و فرار فکر کرده اما بعدتر دلش برای پیرزن سوخته و حالا پیرزن تنها همدم او شده و به هم‌دیگر عادت کرده‌اند و یاد گرفته‌اند با هم کنار بیایند. همین‌ها باعث شده به کارش ادامه بدهد.

من همان پیرزن بداخلاقم و این اندک کودکانگی درونم همان دختر جوانی که از من مراقبت می‌کند.
و خدا نکند که روزی از من ناامید بشود و فرار کند و این پیرزن بداخلاق تنها بماند که همان فردایش من را به کشتن می‌دهد.

۰ نظر ۵

بازگشت به روزهای بعد از فارغ‌التحصیلی

روزهایی که تازه فارغ‌التحصیل شده بودم، مدام درگیر یادگیری مهارت‌های تازه و به‌روز کردن اطلاعاتم بودم. با دقت رزومه می‌نوشتم و برای شرکت‌های فعال در حوزه‌ی کاری مورد‌علاقه‌ام می‌فرستادم و از نپذیرفته شدن در مصاحبه ترسی نداشتم.

بعدتر وقتی در مصاحبه‌ی آموزشگاه قبول شدم و از استادهای اصلی شدم، این شوق به یادگیری و رزومه نوشتن و مصاحبه رفتن در من کمرنگ شد و با همه‌ی سختی‌های شغل فعلی‌ام به دنبال شغل تازه نبودم.

حالا که به روزهای آخر قرادادم با آموزشگاه نزدیک می‌شوم، دوباره آن شوق سال‌های قبل در من زنده شده و رزومه‌ام را آپدیت می‌کنم و برای مصاحبه‌های کاری تازه آماده می‌شوم. این بار ولی ترس از نپذیرفته‌شدن دارم و احساس پیری.
نمی‌دانم برای تغییر شغل و یاد گرفتن مهارت‌های تازه دیر شده یا نه و نمی‌دانم به جایی ختم می‌شود یا نه و نمی‌دانم این شوق را از کجا دارم ولی بعد از مدت‌ها دوباره حال خوبی دارم.

۰ نظر ۶

در آرزوی تجربه کلمتاین

فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind را اولین بار هفت سال قبل دیدم؛ 
در خوابگاه تنها بودم و از تاریکی بیابان و صدای سگ‌ها ترسیده بودم و به دنبال چیزی بودم که ذهنم را از ترس دور کند و در IMDb به این فیلم رسیدم.  بعد از تماشا، پر تحیر بودم و در این فکر که این ایده در آینده ممکن است یا نه و راستش در قلبم آرزوی تجربه‌ی چنین چیزی را داشتم. 

تمام این سال‌ها هربار دوباره تماشا کردم، فکر کردم چنین ایده‌ای برای همه‌ی ما آدم‌هایی که حافظه‌ی خوبی در جزئیات و خاطره‌ها داریم، چقدر جذاب است و آرزوی آن را داریم.
هربار از حافظه‌ام خسته شدم، به خودم امید دادم که شاید خیلی زود این تجربه را داشته باشم و کمتر از قبل خودم را سرزنش کنم و غم گذشته را بخورم.

دیشب برای دفعه شانزدهم دوباره این فیلم را دیدم و این بار احساس نیاز برای این تجربه داشتم.
این روزها از سنگینی حافظه‌ام خسته‌ام، از جزئیاتی که در ذهنم مانده و انگار قصد محو شدن ندارد. به اندازه‌ی پیرزنی هفتادساله در ذهنم جزئیات و خاطره است و هربار  با کوچک‌ترین نشانه‌ای تمام آن خاطرات و جزئیات پررنگ می‌شوند.

گفتنش قشنگ نیست ولی با تمام قلبم دوست دارم حافظه‌ام را خالی کنم و رها باشم.

این روزها حرف سروش را می‌فهمم که می‌گفت دوست دارم در جزیره‌ی متروکی زندگی کنم و به چیزی فکر نکنم و با کسی معاشرت نکنم.

 

۰ نظر ۲

Tsundoku

در زبان ژاپنی کلمه‌ی Tsundoku به معنی فردی است که شیفته‌ی کتاب خریدن است، کتاب خریدن و انبار کردن کتاب‌ها بدون خواندن آن‌ها.

اولین باری که با این کلمه مواجه شدم، فکر کردم من همان نمونه‌ی بارز این کلمه هستم که از ماه‌های قبل کتاب‌های زیادی از نویسنده‌ها و نشرهای محبوبم خریدم بدون آن‌که وقتی برای مطالعه بگذارم و تنها از داشتن کتاب‌ها خوشحال بودم.
بعدتر معنی دقیق این کلمه را زمانی متوجه شدم که کتابخانه‌ام را مرتب می‌کردم و متوجه شدم هفتاد درصد کتابخانه‌ام نخوانده است و هم‌چنان به خرید کتاب‌ها ادامه می‌دهم.
احساس بدی داشتم و می‌دانستم باید خودم را متوقف کنم که بیشتر از این پیش نروم.

در تعطیلات وقتی برای امسالم برنامه‌ریزی می‌کردم، تصمیم گرفتم برای هر فصل موضوعی را برای مطالعه انتخاب کنم و تا کتاب‌های نخوانده‌ام تمام نشده، سراغ خرید کتاب جدید نروم که عذاب وجدانم کم شود و این برچسب تازه را کمرنگ کنم.
برای بهار فلسفه را انتخاب کردم و همین الانی که این کلمات را می‌نویسم، پر از وسوسه خرید کتاب برایان مگی هستم اما اجازه ندارم که کتاب‌های تاریخ فلسفه نخوانده زیادی دارم.

حالا این‌جا از قرار تازه‌ام می‌نویسم که یادم نرود و هربار وسوسه شدم، از خودم و شما خجالت بکشم و بعدتر با افتخار و شوق بگویم سر قولم به خودم ماندم.

۱ نظر ۶

در ستایش سکوت و خلوت

من آدم مردم‌گریزی نیستم اما تحمل و حوصله‌ی معاشرت و همزیستی طولانی با آدم‌ها را هم ندارم، فرقی هم ندارد که این آدم‌ها آشنا باشند یا غریبه و راستش تحمل آدم‌های آشنا خیلی سخت‌تر از غریبه‌ها است.
هربار بعد از گذشت،حداکثر، یک روز حوصه‌ام سر می‌رود و برچسب بداخلاق و مغرور می‌خورم و آرزوی انزوای طولانی‌مدت و حرف نزدن با هیچ‌کس می‌کنم و دلم می‌خواهد به کنج اتاقم پناه ببرم.

حالا هم بعد از گذشت پنج روز از تعطیلات، آن‌قدر بی‌حوصله و آشفته شده‌ام که دلم می‌خواهد تا ماه‌های طولانی با کسی معاشرتی نداشته باشم و غرق سکوت باشم که این حجم از صدا و شلوغی از زندگی‌ام خارج شود.
در تمام این پنج روز فکر کردم که کاش توان دوری از آدم‌ها و زیستن در جایی متروک را داشتم که در مواجه با آدم‌ها قرار نگیرم تا شاید کمتر آدم‌ها را اذیت کنم و هر لحظه‌ این پنج روز را حسرت خوردم که چرا آدم‌ها نمی‌فهند خلوت از ما آدم بهتری می‌سازد و ما در خلوت خالص‌تر هستیم.

 

 

میان شلوغی بچه‌های خانواده و صدای موسیقی و باد این کلمات را می‌نویسم و تمرکزی روی کلمات ندارم و نمی‌دانم این متن را چطور به پایان برسانم و کاش الان در بردیای نپال بودم...

۰ نظر ۹
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان