تلاش واهی در جستجوی کلمات

هربار که حس کردم نمی‌توانم بنویسم و کلماتم گم شده، خودم را غرق کلمات دیگران می‌کردم و بی‌وقفه می‌خواندم. درباره‌ی هر موضوعی و از هر نویسنده‌ای می‌خواندم و خودم کلمات را بهم گره میزدم، خیال می‌بافتم و از میان‌شان کلمات خودم را پیدا می‌کردم.

این بار ولی کلمات خودم را گم کرده‌ام و کلمات دیگران را هم نمی‌توانم بخوانم.
نیمی از کلمات را نمی‌بینم و بقیه‌ی کلمات انگار در مه باشند، چند دقیقه‌ای طول می‌کشد تا بخوانم و معنی‌‌شان را به یاد بیاورم و در نهایت باز نمی‌فهمم و تنها یک تصویر و مفهوم بی‌معنی در سرم شکل می‌گیرد.

احساس فلج بودن می‌کنم.
منی که هرچیزی را با کلمه‌ای در ذهنم ثبت می‌کردم و کلمات را خلق را می‌کردم حالا هیچ کلمه‌ای ندارم و هیچ کلمه‌ای را نمی‌فهمم. 

برای نوشتن این کلمات ده بار فرهنگ عمید را باز کردم، هزار بار این کلمات را خواندم و باز کلماتم بی‌معنی و بی‌رنگ است.

نیاز دارم از این استیصال و بی‌کلمگی بنویسم ولی کلمه ندارم و عاجزم.

۴ نظر ۷

Current Mood

شبیه کارل در فیلم سفید کیشلوفسکی؛

چندین ساعت از فرانسه تا لهستان در چمدان مانده و حالا پر از احساسات و تصمیمات و خیالات مختلف، از شادی بازگشت به خانه تا دلتنگی برای معشوق و خشم از نابرابری و بی‌پولی و در خیال انتقام و نشان دادن قدرت.

 

 

۷

در باب رنج ماندن و ناتوانی در رفتن

من و پدرم از دو جهان متفاوت هستیم، پر از تفاوت و تناقض و فاصله.
تمام این سال‌ها با هم بحث کردیم، جنگیدیم، متنفر شدیم، آرزوی نبودن کردیم و هیچ‌وقت یاد نگرفتیم هم‌دیگر را به همین شکل بپذیریم و دوست داشته باشیم. هردوی ما با خودخواهی تمام روی عقایدمان، درست یا غلط، پافشاری کردیم و هیج‌وقت چیز درست نشد. تنها نتیجه‌ی تمام این سال‌ها برای ما دوری از تجربه ارتباط عمیق بود.

از ماه‌ها قبل ولی آتش‌بس و اندک مهری بین ما جاری شده.
من دیگر حوصله بیان عقاید و آرزوها و ثابت کردن چیزی را ندارم و او با ناامیدی پذیرفته که من هیچ‌وفت فرزند خلفی نمی‌شوم، از آن‌ها که پزشان را به بقیه بدهی.
هرچند روزهایی که او نیست، من اضطراب ندارم و کمتر نگران خودم بودن هستم و احتمالا روزهایی هم که من نیستم، او خوشحال‌تر است.

از دو هفته قبل که به قصد سفر رفت، با وجود دلتنگی و نگرانی‌ام برای سلامتی‌اش، احساس کردم تا مدتی می‌توانم خود ناکافی و غلطم باشم.
همه‌ی کتاب‌هایی که او متنفر بود را خواندم، در تنهایی غذا خوردم، تا صبح بیدار بودم، با صدای بلند موسیقی گوش کردم و هروقت دلتنگ شدم گریه کردم.
همه‌ی این مدت استرس کمال‌طلبی و اشتباه کردن نداشتم.

حالا بعد از دو هفته قرار است برگردد و من با وجود دلتنگی، دلم بودنش را نمی‌خواد یا شاید هم بودن‌مان در کنار هم را نمی‌خواهد. ترجیح می‌دهم با همین فاصله به یاد باشیم، دلتنگ شویم ولی به هم نزدیک نشویم.

از صبح کتاب‌ها را جابه‌جا کردم، شیشه‌ی قهوه را کنار گذاشتم، اتاقم را مرتب کردم و حالا همه‌چیز برای برگشت او آماده است جز من.

روزهای زیادی به رفتن فکر کردم، در ذهنم مقدماتش را چیدم ولی هربار  در واقعیت اتفاقی نیفتاد. من هربار فکر کردم تنهایی از پس رفتن برنمی‌آیم و ناچار همین‌جا بودن را انتخاب کردم، با همه‌ی رنج و ناآسودگی.
روزهایی که تازه دانشگاه تمام شده بود، هزار بار به رفتن فکر کردم، مدارکم را تکمیل می‌کردم، زبان می‌خواندم ولی یک روز با یک کلمه‌ی او قید همه‌چیز را زدم.
امروز بعد از مدت‌ها دوباره به رفتن فکر کردم، این‌بار به قصد دور بودن و کمتر رنج دادن آدم‌های اطرافم. 
دلم می‌خواهد این بار تا آخرش بروم ولی نمی‌دانم می‌توانم یا نه و این هربار تنفرم از خودم را بیشتر می‌کند.

۲ نظر ۱۰

ساختن زندگی

اما برای شادمانی
سیاره‌ی ما
چندان آماده نیست
خوشی را باید
از چنگ روزهای آینده
بیرون کشید
در این زندگی
مردن

دشوار نیست
ساختن زندگی
بسیار دشوار است

 

ولادیمیر مایاکوفسکی

 

این کلمات یادآور هم‌صحبت غریبه‌ای است که بوی درخت بلوط روسی دارد، با ساده‌ترین کلمات گرما می‌سازد و بدون تلخی از واقعیت می‌گوید.

۷
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان