پرنده‌ی کوچک من

در سرم پرنده‌ای کوچک و پرصدا زندگی می‌کند

هر روز با طلوع خورشید آوازش را سر می‌دهد و کلمات مغزم را پر می‌کند و بعد هم افکار و رویاهای جدید خلق می‌شود

حتی زمانی هم که خواب هستم صدایش را می‌شنوم

برایم قصه‌ی آدم‌ها را می‌گوید، گاهی دعوایم می‌کند، گاهی نصیحتم می‌کند، گاهی آرزوهایم را بلند بلند برای خودم می‌گوید

پرنده‌ی کوچکم دلنشین و خوش‌آوا است 

اما نه همیشه

گاهی از بودنش خسته می‌شوم و دلم می‌خواد راهی برای خلاصی از او پیدا کنم

گاهی دلم می‌خواد مانع آوازهایش شوم تا از کلمات واقعی و غیرواقعی و رویاها دور باشم

اما نمی‌توانم یا شاید هم نمی‌خواهم

چون او تنها کسی است که این‌همه به من نزدیک است و من را می‌فهممد و  هیچ‌وقت تنهایم نمی‌گذارد.

 

 

 

 

سارا اشرفی

۱ نظر

شبیه پاییزهای انزلی

هزاربار دیدن نقاشی‌های پروانه اعتمادی

موسیقی پیمان یزدانیان و خلیل عالی‌نژاد

بوی باران

دلتنگی برای خودم و خشم از خودم

از دست دادن دوباره و بی‌تفاوتی ترسناک

دلتنگی برای حافظ خواندن‌های آرش

در آرزوی لمس عمیق سبزینگی شبیه این نقاشی پروانه اعتمادی

 

 

شبیه زمستان‌‌های ریکیاویک

پرده‌های اتاق را کشیدم و همزمان به گلن هنسارد و  ژاکلین دوپره گوش می‌کنم و چقدر دلم می‌خواهد زمان در همین لحظه متوقف شود؛
همین لحظه‌ای که خالی از فکر و نگرانی‌ام، در خلوت خودم غرق شدم و هیچ‌چیزی برایم اهمیت ندارد.

 هر روز بیشتر از روز قبل غرق رویاها و دنیای خودم می‌شوم، کمتر با آدم‌ها صحبت می‌کنم و بیشتر از همیشه دلم می‌خواهد هیچ کاری نکنم. سایه آبی و سرمایی عمیق روزهایم را پر کرده و من این بار به جای فرار، خودم را غرق آن کردم.  
انگار ریکیاویک باشم و شدیدترین بوران زمستانی باشد و چاره‌ای جز در خانه ماندن نداشته باشم. 

معین نوشته بود از این تنهایی دست بکش و به آدم‌ها اجازه‌ی ارتباط بده و من صبح برایش نوشتم به آدم‌ها اجازه دادم، برای خروج از تنهایی‌ام تلاش کردم ولی من برای آن‌ها فقط مونث بودم و پر از دیوانگی.

۲ نظر

امروز

 صبحی با بوی عود قهوه و موسیقی چنگ 

 نوشتن با طلوع خورشید

دوباره خواندن‌ نامه‌های کاغذی قدیمی و پررنگ شدن لبخندم

برگ تازه‌ی گلدان پتوسی که فائزه روز امتحان ترجمه پیشرفته به من داد

لبخندهای شاگردانم و خرید کتاب‌های تازه

قدم زدن های طولانی در چهارباغ و حرف زدن با درختان کوآلامپور

 

روز مبارکی بود که بوی باران داشت و دلتنگی نه
 

A Dance to the End of Love

نیمه‌شبی در کلیسای ونگ استیو

سونات مهتاب بتهوون

Petrichor

رقصی بی‌پایان

 

رویایی بی‌نهایت عجیب، دیوانه‌وار و دور از دسترس

اما دلنشین

بامداد

همه‌ی روزهایی که مه بود و صدای زمستان ویوالدی همه‌جا شنیده می‌شد، سبز باقی ماند و هم‌چنان می‌خواند که

گفته بودم زندگی زیباست

گفته و ناگفته ای..بس نکته ها اینجاست

و این همان جادوی شگفت‌انگیز او است که هیچ‌وقت یادش نگرفتم...

 

 

فریدون آو

 

سبزینگی در پشت خاکستری‌ها

 

شبیه وابی‌سابی، زیبایی در نقص و زشتی

Michael Wolf

 

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان