خالی بزرگ روحم

من همیشه ترس بزرگ‌تر شدن داشتم که مبادا رویاهایم را از دست بدهم و شبیه آدم بزرگ‌ها عجیب و غریب رفتار کنم.
همه‌ی این سال‌ها هرکاری کردم که کودکانگی روحم هم‌چنان باقی بماند و پررنگ باشد. کنایه‌ی بی‌توجهی و خودخواهی و حماقت آدم‌ها را تحمل کردم اما در نهایت کودکانگی‌ام باقی ماند.
این تنها کاری بود که تا آخر موفق بودم و بابت آن به خودم افتخار می‌کردم که جبران همه‌ی شکست‌ها را می‌کند

کودکانگی یک حیرت و شادی عمیق از چیزهای کوچک دارد که به همه‌ی روزها رنگ می‌بخشد و قلب را پر نور می‌کند، همه‌چیز شگفت‌انگیز به نظر می‌رسد. 
من شیفته‌ی همین حیرت بودم و البته هستم.

این روزها ولی متوجه شدم که بعد از این همه تلاش، کودکانگی‌ام در حال خاموشی است و مثل قبل هیجان چیزهای تازه را ندارم.
از وقتی که متوجه شدم، هرکاری کردم که دوباره برگردد اما هنوز محو است. یادم نمی‌آید روزهای قبل‌تر برای داشتنش چه تلاش‌هایی کردم و تلاش‌های این روزهایم همه بی‌ثمر شده است.
از وقتی که فهمیدم، غم روی قلبم سنگینی می‌کند و بیشتر از قبل آدم‌ها را دوست ندارم.

دلم می‌خواهد این رنج عمیق را این‌جا بنویسم و بپرسم شما آدم‌ها راهی برای بازگرداندن کودکانگی‌ام نمی‌دانید و می‌شود برایم دعا کنید که دوباره برگردد؟
من بدون آن ناقصم.

همه‌چیز خوب است جز تو

بعد از سال‌ها دوباره صبح‌های زود با موسیقی دانوب آبی بیدار می‌شوم، مدیتیشن می‌کنم، خواب‌هایم را می‌نویسم و رویاپردازی می‌کنم.
 دوباره خلوت شخصی دلچسب‌ام را کشف کردم و قلبم آرام است، انگار همه چیز رنگ تازه گرفته است.

این میان ولی تو نیستی و این خالی بودن را هیچ چیزی پر نمی‌کند؛
نه نوشتن برای توی غایب
نه گوش کردن به پیانوی دلبر حکیم‌آوا و پیمان یزدانیان
نه خواندن کلمات بودا و شاملو

خاکستری نبود تو را هیچ چیزی مخفی نمی‌کند و قسمت بد ماجرا این است که من دیگر از آمدنت ناامید شدم.

رویای آّبی

با قطار به سمت مقصدی ناشناخته در سفر بودم
مسیر پر از سبزینگی بود، بوی رطوبت داشت با مه عمیق و خاکستری
در کوپه تنها بودم و فقط تابلوی «فی‌فی» بهمن محصص همراهم بود، همانی که سال‌ها در حسرت داشتنش بودم(هستم)
این رویا آن‌قدر دلچسب بود که دلم نمی‌خواست بیدار شوم.

چهارصبح با صدای ماشین بیدار شدم، سر درد هنوز باقی بود اما قلبم بعد از مدت‌ها آرام شده بود و دیگر ترسی نداشتم؛ رویای قدیمی‌ام در سفر بودن و بوی مه غربی به قلبم نور داد و همین برای پررنگ کردن لبخندم کافی.

در ستایش و نکوهش تنهایی

اولین باری که تنهایی پر هیاهو را خواندم، شیفته‌ی تنهایی شدم.

خیال می‌کردم برای من درون‌گرای افراطی، تنهایی همان نسخه‌ی شفابخشی است که همه‌ی مشکلاتم را حل می‌کند، به صلح و آرامش می‌رسم و رازهای هستی را کشف می‌کنم... خیالات قشنگ و بیش‌ از حد غیر واقعی. در خیالم تنهایی بهشت و آدم‌ها مزاحم‌های همیشگی و پر سر و صدا بودند.

تمام این سال‌ها سعی در تمرین تنهایی داشتم، بارها قید دوستان و روابطم را زدم تا تنها باشم و کشف کنم. گاهی لذت‌بخش بود و پر از آگاهی اما رنج هم کم نداشت. 
روزهایی بود که احتیاج شدیدی به آدم‌ها داشتم ولی به خودم اجازه‌ی ارتباط را نمی‌دادم که مبادا از بهشت تنهایی بیرون بیایم. آدم‌ها را دوست نداشتم و فکر می‌کردم کسی درکم نمی‌کند.

هفته‌ی پیش ولی معین همه‌ی خیالات خوبم را بهم ریخت که تنهایی آن‌قدر هم گزینه‌ی جذابی نیست، که در نهایت افسردگی دارد، که مگر بدون آدم‌ها می‌توان زندگی کرد.
سعی کردم با او مخالفت کنم، به خودم  ثابت کنم که تصمیم درستی گرفتم اما در نهایت آدم به خود می‌تواند دروغ بگوید؛ من شیفته‌ی سکوت و خلوت و تنهایی هستم و به همان اندازه آدم‌ها را دوست دارم و به آن‌ها محتاج هستم.

اعتراف می‌کنم که تصمیم اشتباهی گرفتم، دوستی‌های ارزشمندی را از دست دادم و حالا بی‌نهایت خسته از تنهایی افراطی هستم. 
دلم می‌خواهد دوباره دوستی‌ها را شروع کنم و روحم رنگ بگیرد اما می‌ترسم که یادم رفته باشد و نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم.

کاش آدم برای دوست پیدا کردن هم می‌توانست آگهی بدهد و بدون پیچیدگی آشنایی شکل بدهد.

۳ نظر

راز گل‌های نیلوفر

اولین بار بعد از دیدن تابلوی نیلوفرهای آبی کلودمونه شیفته‌ی گل نیلوفر شدم و آرزو کردم شبیه آن باشم. بارها فکر کردم نیلوفر با همه‌ی زیبایی‌اش چرا در گل و لای و لجن رشد می‌کند اما راز آن را تا امروز کشف نکردم.

در اساطیر ایران و متون شرقی نیلوفر مقدس و نماد زندگی است زیرا در میان زشتی‌ها هم‌چنان زیبا باقی می‌ماند و رشد می‌کند، راکد بودن محیط مانع از جاری بودن آن نمی‌شود.

من دوست داشتم نیلوفر باشم اما اسیر راکد بودن محیط اطرافم شدم، تسلیم شدم، روحم ناپاک شد و از خودم دور شدم. من تصور می‌کردم برای شگفتی‌ساز بودن، رشد کردن باید در بهترین محیط باشی، که زندگی باید بدون رنج باشد تا شادی را تجربه کنی.
حالا ولی می‌دانم که همین رنج‌ها به زندگی معنی می‌دهد، که شجاعت یعنی زیبا زیستن در محیط‌های سخت.
آرزوهای بزرگی داشتم اما شجاعت کافی برای زیستن نه.

لیلی گلستان جایی گفته بود رنج با ما عجین است و چاره‌ای از آن نیست پس به ناچار باید جنگید.

غمگینم که سال‌ها برای آرزوهایم نجنگیدم و تسلیم شدم اما در نهایت خوشحالم که بلاخره رازگل‌های نیلوفر را کشف کردم و حالا می‌دانم چطور باید نیلوفر باشم.

شروع

خانم ف آن‌قدر با اشتیاق از زییایی زبان ترکی می‌نوشت که من هم شیفته‌ی آن شدم و دلم خواست بیشتر درباره‌ی آن بخوانم.
اولین کلمه‌ای که یاد گرفتم، Yagmur Gibi بود یعنی شبیه باران.
شبیه باران بودن اتفاق هیجان‌انگیزی است و من همیشه دوست داشتم شبیه باران‌های لهستان باشم. 
خیال می‌کنم برای باران بودن باید اول جاری بودن، پذیرش و شادی را یاد گرفت و من خسته از روح راکدم، دوست دارم دوباره جاری بودن را تمرین کنم و این‌جا از آن بنویسم.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان