از زندگی این روزها

برای نورا نوشته بودم که زندگی را شبیه آن نقاشی ژاپنی امواج دریا می‌بینم؛
گاهی پر خروش و دوست‌نداشتنی و ترسناک است اما بلاخره دوباره آرام می‌شود و زیبایی و آرامشش حال خوبی به آدم می‌دهد و همین جاری بودن است که من را امیدوار می‌کند.

حالا من این روزها با تمام دلتنگی و خستگی و ملال با کوجک‌ترین توری لبخند می‌زنم و امیدوار می‌شوم  که شاید فردا بهتر باشد، هرجند ساده‌لوحانه.
و دلخوشی بزرگ این روزهای من بزرگ شدن روح و نگاهم است و مدرسه روش؛
روزهای اول به خاطر قولی که به sun داده بودم، در کلاس شرکت می‌کردم و مشق می‌نوشتم. حالا ولی شیفته استاد قشنگ و مشق‌های سخت و طولانی شدم.
این مشق‌ها تنها کاری است که این روزها برای خودم انجام می‌دهم و دلم می‌خواهد طولانی ادامه داشته باشد.

۷

واگویه‌های شبانه

همچنان درگیر ترجمه‌ی ماهنامه هستم و همزمان به موسیقی‌های کانال بوی باران ورشو گوش می‌کنم.
این آدم از قشنگ‌ترین کشف‌های امسالم بوده و شبیه یک جادو همیشه چیزی برای هیجان‌زده کردن دارد. اسمش را گذاشته‌ام بوی باران ورشو چون شبیه باران خالص و رویایی است و بوی ورشو دارد.

اعتراف می‌کنم که دوست ندارم بیشتر از او بگویم و با کسی به اشتراک بگذارم. ترجیح می‌دهم او را شبیه یک گنجینه‌ی قدیمی برای خود خودم حفظ کنم.

شاید نشانه‌ی بالا رفتن سن همین است که بیشتر از قبل نازیبایی آدم‌ها را می‌بینی و دوست داری به هرقیمتی آدم‌های زیبا را برای خودت حفظ کنی و راستش کمی هم حسرت می‌خوری که کاش من هم زیبا بودم.

زمانی که بیشتر غرق رویا بودم، برای زیبا بودن تلاش می‌کردم و معیار سنجشم هم یک تابلو از پروانه اعتمادی بود. 
خیال می‌کردم اگر همین‌اندازه خالص و سبز باشم، به زیبایی محض رسیدم و می‌توانم در آرامش از دنیای خلوتم لذت ببرم. حالا ولی می‌دانم از آن تابلو دورم و برای لذت بردن از دنیای خودم، هرچقدر هم که دیوانه‌وار به نظر برسد، به چیزی نیاز ندارم.

این این روزها اگر کسی از حالم بپرسد، نقاشی ناصر عصار را نشان می‌دهم. همان تابلویی که پر از رنگ آبی است، همه‌چیز محو و در مه به نظر می‌آید و شاید پر از آشفتگی  اما در نهایت پر از سکوت و سرما و البته بوی رشت.
و چه کسی نمی‌داند که من شیفته سکوت، رنگ آبی و رشت هستم....

۶

خلوت سبز شبیه پاییزهای وین

بوی عود قهوه

موسیقی زندگی دوگانه ورونیک

کلمات بیژن جلالی

آسمان خاکستری پر از مه

تنهایی و سکوت

طعم گوجه خورشت

۳

فرار از آدم‌ها در طلب آدم‌ها

از صبح سرم پر از صدای ساز هارپه

هر لحظه بیشتر میشه و دلم می‌خواست سماع بلد بودم و با این صدا طولانی می‌رقصیدم و اگر توی یه معبد شرقی بود که چه بهتر

طولانی برقصم و بعد طولانی چشمام رو ببندم و بخوابم و بعد که بیدار میشم، روحم سبک شده باشه.

دلم می‌خواد گم بشم و آدم‌ها پیدام نکنند

آدم‌ها همین الان فقط وقتی پیدام می‌کنند که باهام کاری داشته باشند، نیازی داشته باشند و بعدش که تموم شد، دوباره گمم می‌کنند

اوایل غصه می‌خوردم که چرا آدم‌ها پیدام نمی‌کنند، بدون بهانه حرف نمی‌زنند اما حالا عادت کردم گم باشم

حالا هر پیام و تماس جدید از آدم‌ها بهم استرس میده که این بار چی شده

غم‌انگیزه که دیگه دوست ندارم کسی پیدام کنه و کسی هم تلاشی نمی‌کنه.

دلم می‌خواد روی زمین دراز بکشم، بدنم رو جمع کنم و به موسیقی بهار تابستان... گوش کنم

شبیه یه پارچه سفید نازکه که من رو از آدم‌ها مخفی می‌کنه و اون‌ها دیگه واقعی واقعی ولم می‌کنند.

 

 

پ.ن: با همه‌ی این‌ها ولی احساس نیاز به داشتن یه جمع امن از آدم‌ها دارم و این تناقض اذیت‌کننده است.

۱ نظر ۶

شبیه صبح زود پاییز در ورشو

صدای نیک دریک و پیانوی پیمان یزدانیان

کلمات بودا و فانوس و بیژن الهی

بوی قهوه و به‌لیمو و اسطوخودوس

فی‌فی بهمن محصص و نقاشی‌های حسین محجوبی و عکس‌های تهمینه منزوی

و در نهایت احساس پذیرشی هرچند سخت و غمی دلنشین

آسودگی 

۵

از زندگی تا مرگ

جمعه، 4:15 دقیقه بعد از ظهر:

روی تخت دراز کشیده‌ام و به نور آفتاب روی پوستم نگاه می‌کنم؛ انگار گیاهی باشم و پر از رگ‌برگ‌های نازک و شفاف. 
چشم‌هایم را می‌بندم و بوی به‌لیمو و عود قهوه لبخندم را پررنگ می‌کند و به این فکر می‌کنم این ذره‌های کوچک زندگی چقدر برای امیدوار کردنم قدرت دارد و دلم نمی‌خواهد از دستش بدهم.

 

جمعه، 4:45 بعد از ظهر:

آیین مستان خلیل عالی‌نژاد را گوش می‌کنم و به مرگ فکر می‌کنم، به این‌که همیشه دلم می‌خواست در مراسم فوت‌م این قطعه پخش شود.
اولین باری که این قطعه را شنیدم، فکر کردم حداقل اگر رهایی را در زندگی تجربه نکنم، میل به رهایی را تا آخرین لحظه فریاد بزنم.

 

همه‌چیز در زندگی همین‌قدر سریع اتفاق نمی‌افتد و همین‌اندازه ساده نیست؟

حتما هست.

۱ نظر ۵

از این روزها و کاترین منسفیلد

پیش‌نوشت: این متن شبیه لحاف‌های چهل‌تیکه مادربزرگ‌ها است، از هر دری سخنی. کلماتش قشنگ نیست و خواندنش هم ضرورتی ندارد.

 

هزار بار وبلاگ را باز کردم که بنویسم ولی نمی‌دانستم از چه چیزی باید بنویسم که کلماتم رنگ داشته باشند و بعدش هم خودم لبخند داشته باشم.

حال جمعی این روزهای ما خوب نیست و انگار به هر طرف چنگ می‌زنی، جز غم چیزی نیست. حال فردی من هم چندان خوب نیست، مدت‌ها است خوب نیست فقط رنگ و نوع آن عوض می‌شود.
این میان ولی دوستی دوباره با بعید، صحبت‌های شبانه با آرمان، ملاقات با دوست اسلولی و تسریع پروسه مهاجرت دوستم اتفاق‌های خوبی است که قلبم را روشن نگه می‌دارد و امیدوارتر می‌شوم که شاید هنوز روزنه‌ای باشد.

حالا که همین‌ها را نوشتم، لبخند زدم و یادم افتاد چقدر ساده از کنارشان رد شدم، که چقدر بی‌توجه شدم و این اتفاق خوبی نیست و از خودم ناامید شدم که قبل‌تر ذره‌های خوشی را محکم در چنگم می‌گرفتم. 
نمی‌خواهم به خودم حق ناراحتی را بدهم که می‌دانم هیچ سودی ندارد.

نمی‌خواهم حرف‌های مثبت پوچ را تکرار کنم ولی من و ما ناچاریم به پناه بردن به همین ذره‌های کوچک نور و زندگی وگرنه رنچ ما را می‌بلعد و همه‌چیز مثل سابق ادامه پیدا می‌کند.

برای همه‌ی این روزهایی که خاکستری است، من کلمات را انتخاب کردم و سراغ کاترین منسفیلد رفتم.
داستان‌های منسفیلد پر از تکه‌های رنگ و جزئیات است و تو ناخودآگاه غرق در دنیای آدم‌های دور می‌شوی، بدون آن‌که قواعد داستان را حس کنی.

 این‌جا نوشتم که شاید برای کسی که شیفته‌ی داستان و جزئیات و تماشای زندگی باشد، به همین اندازه لذت‌بخش باشد.

 

 

۰ نظر ۴

شبیه زمستان مه‌آلود ماسوله

چندین بار صفحه وبلاگ را باز کردم که بنویسم و دیدم حرف تازه‌ای ندارم؛ همان حرف‌های همیشگی از افسردگی و ملال و جدل‌های طولانی با پدرم و کمرنگ شدن آرزوهایم و البته از دست دادن دوستی با بعید.
با این همه، این روزها آن‌قدر پر از غم و فشار بوده که دلم می‌خواهد جایی بدون خجالت و ترس از قضاوت شدن و ترس از شناخته‌شدن از احساساتم بنویسم، از این افکار توی سرم که به قول بیژن نابودم می‌کند.
همه‌ی این روزها آرمان و میلاد هزار گفتند که به خودم سخت نگیرم و خودم را قضاوت نکنم و خودم را دوست داشته باشم و نمی‌دانند من چقدر دوست دارم دست از این کار بکشم اما نمی‌توانم چون با آدمی زندگی می‌کنم که هربار بیشتر از قبل هستی‌ و سلامت روانی‌ام را زیر سوال می‌برد و من دیگر حوصله برای مقاومت ندارم.
قبل‌تر دلم برایش می‌سوخت و بعد متنفر شدم اما حالا فکر می‌کنم لیاقت تنفر را هم ندارد و باید نادیده‌اش گرفت.

دوست دارم اعتراف کنم که با همه‌ی تنفرم از خانواده، چقدر حسرت تجربه‌ی مهر و حمایت خانواده را دارم و هنوز مثل بچه‌های کوچک به بقیه حسادت می‌کنم که خانواده دوست‌شان دارد.
دلخوشی این روزهای من دوست‌های نادیده از شهر و کشورهای مختلف است که مهرشان را حس می‌کنم و در واقعی بودنش شک ندارم اما حسرتم این است که در شهر خودم دوستی ندارم و هربار تنها برای کاری دوست خطاب می‌شوم.

برای اولین بار اعتراف می‌کنم که از روز تولدم می‌ترسم و دلم نمی‌خواهد به آن نزدیک بشوم و چقدر آن روز غمگینم می‌کند...

۵

ملال

 

 

Michael Wolf

۱

اگر این روزها آدم نبودم

بازی می‌کردیم و پرسید اگر قرار بود حیوان باشی...؟

گفتم قبل‌تر آرزو می‌کردم شبیه اسب‌‌های شوریده نقاشی‌های حسین محجوبی باشم که آن‌قدر زیبا و رویایی و رها هستند. حالا ولی شبیه ماهی‌های نقاشی‌های بهمن مخصص هستم که رها هستند اما دلمرده.

 

 

 

۱ نظر ۰
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان