رویای رشت

بعد از مدت‌ها دوباره خواب رشت را دیدم؛
خانه‌ی سمیعی بودم، رادیو روغن حبه انگور در گوش‌هایم بود و باران را تماشا می‌کردم.
توی خواب لبخندم پررنگ بود و دلتنگ نبودم و شبیه خانه‌ی سمیعی آبی شده‌بودم، بی‌نهایت خالص و قشنگ.

می‌دانستم این‌ها همه رویا است و توی خواب هم غصه‌ی تمام شدنش را داشتم.

از صبح که بیدار شدم اصفهان بوی رشت گرفته و من هربار از پنحره به آسمان نگاه می‌کنم، دلتنگ طلی‌جان و استادسرا و خانه‌ی سمیعی می‌شوم.
رادیو روغن حبه‌ی انگور پلی کردم، احمد عاشورپور گوش کردم، چای لاهیجان و رشته خشکار خوردم اما هنوز رشت هزارسال فاصله دارد و دلتنگی‌ام رفع نشده.

آخرین تیر، ترجمه مقاله‌ی جدید سرند است.
حقوقی برای این ترجمه‌های ماهیانه دریافت نمی‌کنم. برای حس عمیقم به گیلان و رشت انجام می‌دهم و هربار بعد از هر ترجمه، احساس می‌کنم من هم بخشی از رشت هستم و همین برایم کافی است.

سردبیر سرند این‌جا را نمی‌خواند و مطمئنم هیچ‌وقت این وبلاگ را پیدا نمی‌کند اما دلم می‌خواهد برایش بنویسم که آقای سین من از شما حقوق نمی‌خواهم، فقط لطفا هر ماه رشت را به من برسان، رشت را به هر طریقی که می‌شود به من برسان و من قول می‌دهم تا آخر عمر برای شما ترجمه کنم.

 

شبیه رشت و صدای آقای سردبیر

 

۱ نظر ۵

رویای دکتر ح

دیشب برای دومین بار خواب دکتر ح را دیدم، نه در دانشگاه که جایی ناشناخته.
تنها بودیم و حرف نمی‌زدیم و تنها به تابلوی ماهی‌های بهمن محصص نگاه می‌کردیم و آیین مستان خلیل عالی‌نژاد شنیده می‌شد.
دکتر ح لبخند داشت و در خواب هیچ اثری از تپش قلب و نفس‌تنگی این روزها نبود، خوب خوب بودم.

صبح که بیدار شدم، بعد از چند روز قلبم آرام بود و ترسم کم شده بود و جادوی دکتر ح اثرش را گذاشته بود.

نمی‌دانم تفسیر خوابم چیست؛
شاید ماهی‌ها همان من این روزها است که خاکستری شده و ترسیده.
شاید باید بین کلمات حافظ و تنبور خلیل عالی‌نژاد بمیرم تا درد تمام شوم.
شاید دکتر ح می‌خواست بگوید باید امیدوار باشم و آدم‌ها را رها کنم و دوباره تلاش کنم.

تفسیرش هر چه باشد، حال امروزم خوب است، اگر آدم‌ها دوباره خرابش نکنند.

۸

رویا تنها راه ارتباطی من با آدم محو شده سال‌های دور است. در خواب صحبت می‌کنیم، می‌خندیم، همدیگر را می‌بوسیم و گاهی تنها همدیگر را نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم.

بعد از هر رویای جدید گاهی دلتنگ آن آدم می‌شوم و با نشانه‌ای پررنگش می‌کنم. گاهی ولی از نبود آن آدم خوشحال می‌شوم و سعی می‌کنم خیالش را رها کنم(هرچند این کار را خیلی خوب بلد نیستم).

 

دیشب بعد از مدت‌ها خواب بامداد و بعید را دیدم. قطعه شهرزاد کورساکف در گوشم بود و تنها به هم نگاه می‌کردیم، بدون لبخند.
نگاه طولانی و شلوغی سوئیت شهرزاد تنها چیزی است که در ذهنم مانده است شاید چون بعید را بعد از این همه سال دوستی هنوز ندیده‌ام و نور چشم‌های بامداد هم از یادم رفته است.
رویای دیشب حس خوبی داشت اما کلمه‌ای برای توصیفش ندارم؛ دلتنگی کافی نیست و شیفتگی سنگین است. انگار یک واژه خاص برای آن رویا و لبخند بعدش کم است.

چند ساعت پیش اتفاقی این نقاشی حمید اندرز را کشف کردم و فکر می‌کنم بهترین چیزی است که حالم را توصیف می‌کند؛ سبزینگی و نور دارد و ظرافتی رویایی دارد در عین این‌که محو و دور از دسترس به نظر می‌رسد، خیلی خیلی دور. 

درست شبیه ما که از هم دوریم و همین یادآوری‌های کوچک و محو باعث لبخندمان می‌شود، دلتنگ می‌شویم و بعد همه‌چیز دوباره محو می‌شود.

 

۱

رویای سبز

تا قبل از این‌که شعر «درخت» جویس کیلمر را بخوانم، به درخت‌ها دقت‌ نمی‌کردم و خیال می‌کردم همه‌شان مثل هم هستند. 
بعدتر ولی بارها کلمات کیلمر را خواندم و شیفته‌ی درخت‌ها شدم و آرزوی درخت بودن را کردم، درخت بلوطی در یک قبرستان متروک در لهستان یا درخت سپیداری در روستای چنار.

رویای درخت‌بودن را ولی مدت طولانی لابه‌لای شلوغی روزمرگی گم کرده بودم تا دیشب که خوابش را دیدم؛ درخت ساده و سبزی بودم در یک روستای کوچک.
در رویای دیشب از نسخه آدمی شاد و رهاتر بودم و هزاربار زیباتر.

از صبح که بیدار شدم، درد جسمی روزهای قبل را ندارم اما قلبم بیشتر از همیشه درد می‌کندکه کاش به اندازه آن درخت سبز بودم.

 

 

۰ نظر ۱

A Dance to the End of Love

نیمه‌شبی در کلیسای ونگ استیو

سونات مهتاب بتهوون

Petrichor

رقصی بی‌پایان

 

رویایی بی‌نهایت عجیب، دیوانه‌وار و دور از دسترس

اما دلنشین

۰

رویای آّبی

با قطار به سمت مقصدی ناشناخته در سفر بودم
مسیر پر از سبزینگی بود، بوی رطوبت داشت با مه عمیق و خاکستری
در کوپه تنها بودم و فقط تابلوی «فی‌فی» بهمن محصص همراهم بود، همانی که سال‌ها در حسرت داشتنش بودم(هستم)
این رویا آن‌قدر دلچسب بود که دلم نمی‌خواست بیدار شوم.

چهارصبح با صدای ماشین بیدار شدم، سر درد هنوز باقی بود اما قلبم بعد از مدت‌ها آرام شده بود و دیگر ترسی نداشتم؛ رویای قدیمی‌ام در سفر بودن و بوی مه غربی به قلبم نور داد و همین برای پررنگ کردن لبخندم کافی.

۱
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان