در آرزوی تجربه کلمتاین

فیلم Eternal Sunshine of the Spotless Mind را اولین بار هفت سال قبل دیدم؛ 
در خوابگاه تنها بودم و از تاریکی بیابان و صدای سگ‌ها ترسیده بودم و به دنبال چیزی بودم که ذهنم را از ترس دور کند و در IMDb به این فیلم رسیدم.  بعد از تماشا، پر تحیر بودم و در این فکر که این ایده در آینده ممکن است یا نه و راستش در قلبم آرزوی تجربه‌ی چنین چیزی را داشتم. 

تمام این سال‌ها هربار دوباره تماشا کردم، فکر کردم چنین ایده‌ای برای همه‌ی ما آدم‌هایی که حافظه‌ی خوبی در جزئیات و خاطره‌ها داریم، چقدر جذاب است و آرزوی آن را داریم.
هربار از حافظه‌ام خسته شدم، به خودم امید دادم که شاید خیلی زود این تجربه را داشته باشم و کمتر از قبل خودم را سرزنش کنم و غم گذشته را بخورم.

دیشب برای دفعه شانزدهم دوباره این فیلم را دیدم و این بار احساس نیاز برای این تجربه داشتم.
این روزها از سنگینی حافظه‌ام خسته‌ام، از جزئیاتی که در ذهنم مانده و انگار قصد محو شدن ندارد. به اندازه‌ی پیرزنی هفتادساله در ذهنم جزئیات و خاطره است و هربار  با کوچک‌ترین نشانه‌ای تمام آن خاطرات و جزئیات پررنگ می‌شوند.

گفتنش قشنگ نیست ولی با تمام قلبم دوست دارم حافظه‌ام را خالی کنم و رها باشم.

این روزها حرف سروش را می‌فهمم که می‌گفت دوست دارم در جزیره‌ی متروکی زندگی کنم و به چیزی فکر نکنم و با کسی معاشرت نکنم.

 

۲
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان