در سفر از شرق به غرب با شونا

رویای کولی بودن با انیمه باخانمان شروع شد و بعدتر زاهارا استانکو و منیرو روانی‌پور پررنگ‌ترش کردند. 
روزهای زیادی به تماشای تصاویر شهرهای محبوبم مشغول بودم، درباره‌ی آن‌ها می‌خواندم و رویای بودن درآن‌جا را تصور می‌کردم. گاهی که دلتنگی‌ام به اوج می‌رسید، ساعت‌های پرواز به آن‌جا را چک می‌کردم و خیال بودن در آن هواپیما را می‌بافتم.

از جایی به بعد ولی فهمیدم این رویا چندان در دسترس و راحت نیست و سعی کردم با نشانه‌ای، آن شهرها را به خانه‌ام بیاورم تا دلتنگی‌ام کمتر شود و البته که نشد.

دیروز با بوی سیر و میرزاقاسمی رشت بودم و بعدترش با صدای گالینا ویشنفسکایا و ولادیمر ویسوتسکی به مسکو پرت شدم، همان سرما را حس کردم و انگار بارها دیده باشمش، دلتنگ شدم.

امروز صبح تنبور خلیل‌ عالی‌نژاد من را تا صحنه برد و عکس‌های تازه لوکاس همه‌جا را پر از بوی لهستان کرد و الان که این کلمات را می‌نویسم، با بوی ماسالا در جایی میان هندوستان هستم.

حالا هرروز صبح که بیدار می‌شوم، شوق بودن در جایی تازه و رویا بافتن دارم. هیچ‌روزی و هیچ‌شهری شبیه به روزهای قبل نیست و هربار چیزی متفاوت در انتظارم است.
این میان فقط یک چیز هرروز تکرار می‌شود و آن شونا است، هر روز صبح پررنگ‌تر از روزهای قبل در کنارم است و تا شب حضورش قلبم را گرم می‌کند.

 

نوشته بودم منتظرش نیستم؟ دروغ گفتم.

۸
kia ‌‌‌‌‌‌‌‌
۲۲ آبان ۱۴:۳۵

چقدر دوست داشتم این متن رو. خیلی قشنگ بود. :)

پاسخ :
ممنون از مهری که به کلماتم دارید.
آقای آبی
۲۳ آبان ۲۱:۱۲

دنیای درونی زیبایی دارید :) 

پاسخ :
ممنونم
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان