در نکوهش حافظه‌ی خوب

همیشه به حافظه‌ی دقیق‌ام افتخار کردم، که چیزی را از یاد نمی‌برم.
تاریخ‌ اتفاقات، شماره‌های طولانی و بی‌استفاده، جزئیات کوچک و شاید بی‌‌اهمیت، اسم آدم‌های دور دور همیشه در ذهنم بوده. بعضی‌هایش به درد خورده و بعضی‌ها هم فقط حافظه‌ پرکن بوده.  با این همه از بودن همه‌اش لذت بردم.

حالا ولی همه‌چیز برعکس است؛ همین حافظه‌ی خوب سوهان روحم شده.
میان تدریس، ترجمه، درس خواندن، آشپزی یا هر کار ساده دیگر، جزئیات و قصه‌هایی در ذهنم مرور می‌شود که مدت‌ها است بی‌اهمیت شده و  به هیچ دردی نمی‌خورد جز یادآوری دوباره اتفاق و آدم‌های ناخوشایند.
اول در ذهنم مرور و بعد پررنگ می‌شود و بعد دوباره به همین روزها وصل می‌شوم و از اول غصه می‌خورم و رنج می‌کشم و خودم نمی‌فهمد که همه‌چیز تمام شده و این غصه‌خوردن‌ها هیچ مشکلی را حل نمی‌کند.

گاهی دلم می‌خواهد مغز و حافظه‌ام را خاموش کنم که حداقل چند ساعتی بی فکر بگذرد، مثل دیشب...


دیشب یاد دوشنبه‌ای افتادم که با سین دعوا کرده بودیم و مشاورم گفته بود افسردگی‌ام خطرناک شده و کاشان جهنم شده بود. 
جشن روز مترجم بود و من از شلوغی و آن آدم‌ها وحشت داشتم و حوصله‌ی کلاس واژه‌شناسی بعدی را هم نداشتم که استادش به چشم‌هایت نگاه می‌کرد و همه‌چیز را می‌فهمید. به جایش پیش دکتر ح رفتم.
تمام آن دو ساعت او حرف زد و سوال پرسید و من هربار چند کلمه‌ای بیشتر نگفتم و دوباره خود او ادامه می‌داد. موقع رفتن، چیزی بیرون اتاق عوض نشده بود ولی من کمتر مستاصل بودم.
جادوی او همین بود که کلمات را می‌شناخت و بلد بود چطور با ساده‌ترین کلمات حالت را بهتر کند. 

 

من از دیشب همان استیصال و ترس و خشم را دارم. این بار ولی جادوی دکتر ح وجود ندارد. به جایش تک تک جزئیات آن روز در سرم مرور می‌شود و انگار دوباره همان دوشنبه جهنمی باشد.

حالا من جادوی دکتر ح را نمی‌خواهم. فقط می‌خواهم مغزم خاموش شود اما دکمه‌ی خاموشی مدت‌ها است از کار افتاده.

۱
آقای آبی
۰۴ تیر ۱۶:۲۹

من که حافظم چند سالیه دیگه قوی نیست.. لااقل مثل سابق... 

ولی بازم زیادی فکر می کنم...فقط یادمه قبلنا اونم نه همیشه فقط بعضی مواقع بلد بودم کنترلش کنم ولی الان نمیشه انگار...

پاسخ :
ضعف حافظه بعضی وقت‌ها نعمته اما فکر کردن... فکر نکنم هیچ‌جوری بشه کنترلش کرد یا حداقل من اصلا بلد نیستم.
شی‍ ‍فته
۰۵ تیر ۲۱:۵۲

زیادی فکر کردن خیلی بده:" 

میفهمم چی میگی... 

راهی برای فرار ازش وجود نداره 

شاید باید فقط بری جلو تا فراموشش کنی

آروم آروم

:)

پاسخ :
نمی‌دونم، شاید
راهی که گفتی رو امتحان می‌کنم
هوپ ...
۱۶ تیر ۱۶:۱۵

یه زمانی قوی ترین حافظه ممکن رو داشتم، از یه جایی وقتی دیدم چقدر خاطرات بد و یاداوریشون اذیتم میکنن، تصمیم گرفتم کمتر اهمیت بدم. درسته الان خیلی چیزا یادم میره ولی کمتر ناراحت میشم :-)

پاسخ :
احتمالا بهترین تصمیم رو گرفتی، حال خوب به فراموشی برتری داره.
هوپ برای من همیشه پر از رنگ بوده، امیدوارم خیلی کم ناراحت بشی و بیشتر بخندی.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان