رویا تنها راه ارتباطی من با آدم محو شده سال‌های دور است. در خواب صحبت می‌کنیم، می‌خندیم، همدیگر را می‌بوسیم و گاهی تنها همدیگر را نگاه می‌کنیم و لبخند می‌زنیم.

بعد از هر رویای جدید گاهی دلتنگ آن آدم می‌شوم و با نشانه‌ای پررنگش می‌کنم. گاهی ولی از نبود آن آدم خوشحال می‌شوم و سعی می‌کنم خیالش را رها کنم(هرچند این کار را خیلی خوب بلد نیستم).

 

دیشب بعد از مدت‌ها خواب بامداد و بعید را دیدم. قطعه شهرزاد کورساکف در گوشم بود و تنها به هم نگاه می‌کردیم، بدون لبخند.
نگاه طولانی و شلوغی سوئیت شهرزاد تنها چیزی است که در ذهنم مانده است شاید چون بعید را بعد از این همه سال دوستی هنوز ندیده‌ام و نور چشم‌های بامداد هم از یادم رفته است.
رویای دیشب حس خوبی داشت اما کلمه‌ای برای توصیفش ندارم؛ دلتنگی کافی نیست و شیفتگی سنگین است. انگار یک واژه خاص برای آن رویا و لبخند بعدش کم است.

چند ساعت پیش اتفاقی این نقاشی حمید اندرز را کشف کردم و فکر می‌کنم بهترین چیزی است که حالم را توصیف می‌کند؛ سبزینگی و نور دارد و ظرافتی رویایی دارد در عین این‌که محو و دور از دسترس به نظر می‌رسد، خیلی خیلی دور. 

درست شبیه ما که از هم دوریم و همین یادآوری‌های کوچک و محو باعث لبخندمان می‌شود، دلتنگ می‌شویم و بعد همه‌چیز دوباره محو می‌شود.

 

رویای سبز

تا قبل از این‌که شعر «درخت» جویس کیلمر را بخوانم، به درخت‌ها دقت‌ نمی‌کردم و خیال می‌کردم همه‌شان مثل هم هستند. 
بعدتر ولی بارها کلمات کیلمر را خواندم و شیفته‌ی درخت‌ها شدم و آرزوی درخت بودن را کردم، درخت بلوطی در یک قبرستان متروک در لهستان یا درخت سپیداری در روستای چنار.

رویای درخت‌بودن را ولی مدت طولانی لابه‌لای شلوغی روزمرگی گم کرده بودم تا دیشب که خوابش را دیدم؛ درخت ساده و سبزی بودم در یک روستای کوچک.
در رویای دیشب از نسخه آدمی شاد و رهاتر بودم و هزاربار زیباتر.

از صبح که بیدار شدم، درد جسمی روزهای قبل را ندارم اما قلبم بیشتر از همیشه درد می‌کندکه کاش به اندازه آن درخت سبز بودم.

 

 

۰ نظر

A Dance to the End of Love

نیمه‌شبی در کلیسای ونگ استیو

سونات مهتاب بتهوون

Petrichor

رقصی بی‌پایان

 

رویایی بی‌نهایت عجیب، دیوانه‌وار و دور از دسترس

اما دلنشین

رویای آّبی

با قطار به سمت مقصدی ناشناخته در سفر بودم
مسیر پر از سبزینگی بود، بوی رطوبت داشت با مه عمیق و خاکستری
در کوپه تنها بودم و فقط تابلوی «فی‌فی» بهمن محصص همراهم بود، همانی که سال‌ها در حسرت داشتنش بودم(هستم)
این رویا آن‌قدر دلچسب بود که دلم نمی‌خواست بیدار شوم.

چهارصبح با صدای ماشین بیدار شدم، سر درد هنوز باقی بود اما قلبم بعد از مدت‌ها آرام شده بود و دیگر ترسی نداشتم؛ رویای قدیمی‌ام در سفر بودن و بوی مه غربی به قلبم نور داد و همین برای پررنگ کردن لبخندم کافی.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان