شبیه پاییزهای انزلی

هزاربار دیدن نقاشی‌های پروانه اعتمادی

موسیقی پیمان یزدانیان و خلیل عالی‌نژاد

بوی باران

دلتنگی برای خودم و خشم از خودم

از دست دادن دوباره و بی‌تفاوتی ترسناک

دلتنگی برای حافظ خواندن‌های آرش

در آرزوی لمس عمیق سبزینگی شبیه این نقاشی پروانه اعتمادی

 

 

شبیه زمستان‌‌های ریکیاویک

پرده‌های اتاق را کشیدم و همزمان به گلن هنسارد و  ژاکلین دوپره گوش می‌کنم و چقدر دلم می‌خواهد زمان در همین لحظه متوقف شود؛
همین لحظه‌ای که خالی از فکر و نگرانی‌ام، در خلوت خودم غرق شدم و هیچ‌چیزی برایم اهمیت ندارد.

 هر روز بیشتر از روز قبل غرق رویاها و دنیای خودم می‌شوم، کمتر با آدم‌ها صحبت می‌کنم و بیشتر از همیشه دلم می‌خواهد هیچ کاری نکنم. سایه آبی و سرمایی عمیق روزهایم را پر کرده و من این بار به جای فرار، خودم را غرق آن کردم.  
انگار ریکیاویک باشم و شدیدترین بوران زمستانی باشد و چاره‌ای جز در خانه ماندن نداشته باشم. 

معین نوشته بود از این تنهایی دست بکش و به آدم‌ها اجازه‌ی ارتباط بده و من صبح برایش نوشتم به آدم‌ها اجازه دادم، برای خروج از تنهایی‌ام تلاش کردم ولی من برای آن‌ها فقط مونث بودم و پر از دیوانگی.

۲ نظر

امروز

 صبحی با بوی عود قهوه و موسیقی چنگ 

 نوشتن با طلوع خورشید

دوباره خواندن‌ نامه‌های کاغذی قدیمی و پررنگ شدن لبخندم

برگ تازه‌ی گلدان پتوسی که فائزه روز امتحان ترجمه پیشرفته به من داد

لبخندهای شاگردانم و خرید کتاب‌های تازه

قدم زدن های طولانی در چهارباغ و حرف زدن با درختان کوآلامپور

 

روز مبارکی بود که بوی باران داشت و دلتنگی نه
 

A Dance to the End of Love

نیمه‌شبی در کلیسای ونگ استیو

سونات مهتاب بتهوون

Petrichor

رقصی بی‌پایان

 

رویایی بی‌نهایت عجیب، دیوانه‌وار و دور از دسترس

اما دلنشین

بامداد

همه‌ی روزهایی که مه بود و صدای زمستان ویوالدی همه‌جا شنیده می‌شد، سبز باقی ماند و هم‌چنان می‌خواند که

گفته بودم زندگی زیباست

گفته و ناگفته ای..بس نکته ها اینجاست

و این همان جادوی شگفت‌انگیز او است که هیچ‌وقت یادش نگرفتم...

 

 

فریدون آو

 

سبزینگی در پشت خاکستری‌ها

 

شبیه وابی‌سابی، زیبایی در نقص و زشتی

Michael Wolf

 

خالی بزرگ روحم

من همیشه ترس بزرگ‌تر شدن داشتم که مبادا رویاهایم را از دست بدهم و شبیه آدم بزرگ‌ها عجیب و غریب رفتار کنم.
همه‌ی این سال‌ها هرکاری کردم که کودکانگی روحم هم‌چنان باقی بماند و پررنگ باشد. کنایه‌ی بی‌توجهی و خودخواهی و حماقت آدم‌ها را تحمل کردم اما در نهایت کودکانگی‌ام باقی ماند.
این تنها کاری بود که تا آخر موفق بودم و بابت آن به خودم افتخار می‌کردم که جبران همه‌ی شکست‌ها را می‌کند

کودکانگی یک حیرت و شادی عمیق از چیزهای کوچک دارد که به همه‌ی روزها رنگ می‌بخشد و قلب را پر نور می‌کند، همه‌چیز شگفت‌انگیز به نظر می‌رسد. 
من شیفته‌ی همین حیرت بودم و البته هستم.

این روزها ولی متوجه شدم که بعد از این همه تلاش، کودکانگی‌ام در حال خاموشی است و مثل قبل هیجان چیزهای تازه را ندارم.
از وقتی که متوجه شدم، هرکاری کردم که دوباره برگردد اما هنوز محو است. یادم نمی‌آید روزهای قبل‌تر برای داشتنش چه تلاش‌هایی کردم و تلاش‌های این روزهایم همه بی‌ثمر شده است.
از وقتی که فهمیدم، غم روی قلبم سنگینی می‌کند و بیشتر از قبل آدم‌ها را دوست ندارم.

دلم می‌خواهد این رنج عمیق را این‌جا بنویسم و بپرسم شما آدم‌ها راهی برای بازگرداندن کودکانگی‌ام نمی‌دانید و می‌شود برایم دعا کنید که دوباره برگردد؟
من بدون آن ناقصم.

همه‌چیز خوب است جز تو

بعد از سال‌ها دوباره صبح‌های زود با موسیقی دانوب آبی بیدار می‌شوم، مدیتیشن می‌کنم، خواب‌هایم را می‌نویسم و رویاپردازی می‌کنم.
 دوباره خلوت شخصی دلچسب‌ام را کشف کردم و قلبم آرام است، انگار همه چیز رنگ تازه گرفته است.

این میان ولی تو نیستی و این خالی بودن را هیچ چیزی پر نمی‌کند؛
نه نوشتن برای توی غایب
نه گوش کردن به پیانوی دلبر حکیم‌آوا و پیمان یزدانیان
نه خواندن کلمات بودا و شاملو

خاکستری نبود تو را هیچ چیزی مخفی نمی‌کند و قسمت بد ماجرا این است که من دیگر از آمدنت ناامید شدم.

رویای آّبی

با قطار به سمت مقصدی ناشناخته در سفر بودم
مسیر پر از سبزینگی بود، بوی رطوبت داشت با مه عمیق و خاکستری
در کوپه تنها بودم و فقط تابلوی «فی‌فی» بهمن محصص همراهم بود، همانی که سال‌ها در حسرت داشتنش بودم(هستم)
این رویا آن‌قدر دلچسب بود که دلم نمی‌خواست بیدار شوم.

چهارصبح با صدای ماشین بیدار شدم، سر درد هنوز باقی بود اما قلبم بعد از مدت‌ها آرام شده بود و دیگر ترسی نداشتم؛ رویای قدیمی‌ام در سفر بودن و بوی مه غربی به قلبم نور داد و همین برای پررنگ کردن لبخندم کافی.

در ستایش و نکوهش تنهایی

اولین باری که تنهایی پر هیاهو را خواندم، شیفته‌ی تنهایی شدم.

خیال می‌کردم برای من درون‌گرای افراطی، تنهایی همان نسخه‌ی شفابخشی است که همه‌ی مشکلاتم را حل می‌کند، به صلح و آرامش می‌رسم و رازهای هستی را کشف می‌کنم... خیالات قشنگ و بیش‌ از حد غیر واقعی. در خیالم تنهایی بهشت و آدم‌ها مزاحم‌های همیشگی و پر سر و صدا بودند.

تمام این سال‌ها سعی در تمرین تنهایی داشتم، بارها قید دوستان و روابطم را زدم تا تنها باشم و کشف کنم. گاهی لذت‌بخش بود و پر از آگاهی اما رنج هم کم نداشت. 
روزهایی بود که احتیاج شدیدی به آدم‌ها داشتم ولی به خودم اجازه‌ی ارتباط را نمی‌دادم که مبادا از بهشت تنهایی بیرون بیایم. آدم‌ها را دوست نداشتم و فکر می‌کردم کسی درکم نمی‌کند.

هفته‌ی پیش ولی معین همه‌ی خیالات خوبم را بهم ریخت که تنهایی آن‌قدر هم گزینه‌ی جذابی نیست، که در نهایت افسردگی دارد، که مگر بدون آدم‌ها می‌توان زندگی کرد.
سعی کردم با او مخالفت کنم، به خودم  ثابت کنم که تصمیم درستی گرفتم اما در نهایت آدم به خود می‌تواند دروغ بگوید؛ من شیفته‌ی سکوت و خلوت و تنهایی هستم و به همان اندازه آدم‌ها را دوست دارم و به آن‌ها محتاج هستم.

اعتراف می‌کنم که تصمیم اشتباهی گرفتم، دوستی‌های ارزشمندی را از دست دادم و حالا بی‌نهایت خسته از تنهایی افراطی هستم. 
دلم می‌خواهد دوباره دوستی‌ها را شروع کنم و روحم رنگ بگیرد اما می‌ترسم که یادم رفته باشد و نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم.

کاش آدم برای دوست پیدا کردن هم می‌توانست آگهی بدهد و بدون پیچیدگی آشنایی شکل بدهد.

۳ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان