شبیه زمستان‌‌های ریکیاویک

پرده‌های اتاق را کشیدم و همزمان به گلن هنسارد و  ژاکلین دوپره گوش می‌کنم و چقدر دلم می‌خواهد زمان در همین لحظه متوقف شود؛
همین لحظه‌ای که خالی از فکر و نگرانی‌ام، در خلوت خودم غرق شدم و هیچ‌چیزی برایم اهمیت ندارد.

 هر روز بیشتر از روز قبل غرق رویاها و دنیای خودم می‌شوم، کمتر با آدم‌ها صحبت می‌کنم و بیشتر از همیشه دلم می‌خواهد هیچ کاری نکنم. سایه آبی و سرمایی عمیق روزهایم را پر کرده و من این بار به جای فرار، خودم را غرق آن کردم.  
انگار ریکیاویک باشم و شدیدترین بوران زمستانی باشد و چاره‌ای جز در خانه ماندن نداشته باشم. 

معین نوشته بود از این تنهایی دست بکش و به آدم‌ها اجازه‌ی ارتباط بده و من صبح برایش نوشتم به آدم‌ها اجازه دادم، برای خروج از تنهایی‌ام تلاش کردم ولی من برای آن‌ها فقط مونث بودم و پر از دیوانگی.

بندباز **
۱۵ ارديبهشت ۱۶:۲۳

این حس عمیق هیچ کاری نکردن رو منم این روزها تجربه می کنم. 

پاسخ :
آرامش عجیبی داره ولی نمی‌دونم واقعیه یا نه
امیدوارم باشه
محمد *
۲۱ ارديبهشت ۱۲:۵۵

تنهایی لزوما چیز بدی نیست. شاید خوب هم باشه. 

ولی نمیدونم، گاهی اوقات آدم دلش میخواد یکی دستشو بذاره رو شونت، بگه درکت می‌کنم. 

پاسخ :
تنهایی هم مثل چیزهای دیگه هم جنبه های مثبت داره و هم منفی اما به قول شما گاهی آدم دلش می‌خواد کسی باشه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان