خالی بزرگ روحم

من همیشه ترس بزرگ‌تر شدن داشتم که مبادا رویاهایم را از دست بدهم و شبیه آدم بزرگ‌ها عجیب و غریب رفتار کنم.
همه‌ی این سال‌ها هرکاری کردم که کودکانگی روحم هم‌چنان باقی بماند و پررنگ باشد. کنایه‌ی بی‌توجهی و خودخواهی و حماقت آدم‌ها را تحمل کردم اما در نهایت کودکانگی‌ام باقی ماند.
این تنها کاری بود که تا آخر موفق بودم و بابت آن به خودم افتخار می‌کردم که جبران همه‌ی شکست‌ها را می‌کند

کودکانگی یک حیرت و شادی عمیق از چیزهای کوچک دارد که به همه‌ی روزها رنگ می‌بخشد و قلب را پر نور می‌کند، همه‌چیز شگفت‌انگیز به نظر می‌رسد. 
من شیفته‌ی همین حیرت بودم و البته هستم.

این روزها ولی متوجه شدم که بعد از این همه تلاش، کودکانگی‌ام در حال خاموشی است و مثل قبل هیجان چیزهای تازه را ندارم.
از وقتی که متوجه شدم، هرکاری کردم که دوباره برگردد اما هنوز محو است. یادم نمی‌آید روزهای قبل‌تر برای داشتنش چه تلاش‌هایی کردم و تلاش‌های این روزهایم همه بی‌ثمر شده است.
از وقتی که فهمیدم، غم روی قلبم سنگینی می‌کند و بیشتر از قبل آدم‌ها را دوست ندارم.

دلم می‌خواهد این رنج عمیق را این‌جا بنویسم و بپرسم شما آدم‌ها راهی برای بازگرداندن کودکانگی‌ام نمی‌دانید و می‌شود برایم دعا کنید که دوباره برگردد؟
من بدون آن ناقصم.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان