رویای آّبی

با قطار به سمت مقصدی ناشناخته در سفر بودم
مسیر پر از سبزینگی بود، بوی رطوبت داشت با مه عمیق و خاکستری
در کوپه تنها بودم و فقط تابلوی «فی‌فی» بهمن محصص همراهم بود، همانی که سال‌ها در حسرت داشتنش بودم(هستم)
این رویا آن‌قدر دلچسب بود که دلم نمی‌خواست بیدار شوم.

چهارصبح با صدای ماشین بیدار شدم، سر درد هنوز باقی بود اما قلبم بعد از مدت‌ها آرام شده بود و دیگر ترسی نداشتم؛ رویای قدیمی‌ام در سفر بودن و بوی مه غربی به قلبم نور داد و همین برای پررنگ کردن لبخندم کافی.

طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان