در ستایش و نکوهش تنهایی

اولین باری که تنهایی پر هیاهو را خواندم، شیفته‌ی تنهایی شدم.

خیال می‌کردم برای من درون‌گرای افراطی، تنهایی همان نسخه‌ی شفابخشی است که همه‌ی مشکلاتم را حل می‌کند، به صلح و آرامش می‌رسم و رازهای هستی را کشف می‌کنم... خیالات قشنگ و بیش‌ از حد غیر واقعی. در خیالم تنهایی بهشت و آدم‌ها مزاحم‌های همیشگی و پر سر و صدا بودند.

تمام این سال‌ها سعی در تمرین تنهایی داشتم، بارها قید دوستان و روابطم را زدم تا تنها باشم و کشف کنم. گاهی لذت‌بخش بود و پر از آگاهی اما رنج هم کم نداشت. 
روزهایی بود که احتیاج شدیدی به آدم‌ها داشتم ولی به خودم اجازه‌ی ارتباط را نمی‌دادم که مبادا از بهشت تنهایی بیرون بیایم. آدم‌ها را دوست نداشتم و فکر می‌کردم کسی درکم نمی‌کند.

هفته‌ی پیش ولی معین همه‌ی خیالات خوبم را بهم ریخت که تنهایی آن‌قدر هم گزینه‌ی جذابی نیست، که در نهایت افسردگی دارد، که مگر بدون آدم‌ها می‌توان زندگی کرد.
سعی کردم با او مخالفت کنم، به خودم  ثابت کنم که تصمیم درستی گرفتم اما در نهایت آدم به خود می‌تواند دروغ بگوید؛ من شیفته‌ی سکوت و خلوت و تنهایی هستم و به همان اندازه آدم‌ها را دوست دارم و به آن‌ها محتاج هستم.

اعتراف می‌کنم که تصمیم اشتباهی گرفتم، دوستی‌های ارزشمندی را از دست دادم و حالا بی‌نهایت خسته از تنهایی افراطی هستم. 
دلم می‌خواهد دوباره دوستی‌ها را شروع کنم و روحم رنگ بگیرد اما می‌ترسم که یادم رفته باشد و نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم.

کاش آدم برای دوست پیدا کردن هم می‌توانست آگهی بدهد و بدون پیچیدگی آشنایی شکل بدهد.

بندباز **
۲۱ فروردين ۱۰:۴۵

یه جورایی شروع عین راه رفتن کودک نوپاست... چند بار زمین میخوری ولی زود یاد می گیری... اصولا هر برخوردی با موجود دیگه ای به اسم انسان دارای پیچیدگی ست . نمی تونی این خصیصه رو در ارتباط با دیگری حذف کنی. با یک سری تنظیمات اولیه می شه یک سری رابطه های جدید ایجاد کرد. از مهم ترین اون تظیمات هم اینه که احتمال هر رخدادی رو در نظر بگیریم. :))

پاسخ :
چه نکته‌ی مهمی گفتید
باید حتما یاد بگیرم
The Selenophile
۲۹ خرداد ۰۲:۳۳

گاهی انقدر با کلمه هایی که میخونی آشنایی که انگار خودت نوشتیشون...من گاهی حس میکنم نشئه تنهاییم و با وحودیکه میخوام نمیتونم ازش بیرون بیام...شما تونستین؟:)

پاسخ :
چه خوب که کلمات به شما نزدیک بودند
منم نتونستم؛ همین روزها از تنهاییم لذت می‌برم اما ازش خسته‌ هم شدم و راستش راهش رو هم پیدا نکردم.
The Selenophile
۲۹ خرداد ۱۹:۴۲

من هم راهشو بلد نیستم. فقط فکر میکنم برای خارج شدن از سکوت و امن خودم دلیل و انگیزه کافی ندارم و ترس های زیادی هم دارم... اگر روزی راهی پیدا کردین لطفا بنویسیدش برامون:)

وبلاگتون رو میخونم این روزها. چقدر کلماتتون روشن و خیال انگیزن. حقیقتا لذت بخشه برام قدم زدن تو این جهان و ای کاش بیشتر بنویسید:)

پاسخ :
کاملا می‌فهمم چه حس دارید؛ آرزو می‌کنم خیلی زود زیباترین دلیل و انگیزه ممکن برای خروج رو کشف کنید و از دنیای جدید، بدون ترس، لذت ببرید.
امیدوارم خودم هم پیدا کنم. روزی که پیدا کنم، حتما طولانی می‌نویسم.

از مهری که به کلماتم دارید، ممنونم. خوشحالم که کلمات این‌طور دیده میشه و مخاطب دقیق و زیبایی داره.
من گاهی کلماتم رو گم می‌کنم و ناچارم به سکوت.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان